تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست -

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

اولین کتابی که از میلان کوندرا نویسنده چک خوندم کتاب جهالت بود. تا قبل از اینکه شروع به خوندن این کتاب کنم خیلی برام سخت بود که کتابهای این چنینی بخونم. چندین بار هم تصمیم به خوندن این کتاب کردم اما هربار با خوندن چند صفحه اول پشیمون می شدم و رهاش می کردم چراکه تا قبل از این به خوندن رمانهای ساده که اغاز و نقطه اوج و پایان مشخصی دارند عادت کرده بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوندن رمانهاس ساده حتی معروف و برنده جایزه شده به تنهایی هیچ فایده نداره و من سبک خوندنم رو باید عوض کنم برای این هم حس کردم باید دوباره برگردم به همون جهالت کوندرا. با خودم تصمیم گرفتم که تصور کنم خوندن این کتاب مثل خوردن یه داروی تلخیه که مجبوری بخوریش. با این فکر شروع به خوندن کردم. تا ۲۰ صفحه ابتدایی کتاب همون حس ناخوشایند قبل همراه من بود و من تمام سعی ام مبارزه با این حس بود. اما  این حس رفته رفته کم شد ودر نهایت تبدیل به احساس خوشایند پیروزی شد. چرا پیروزی؟! چون من موفق شده بودم یه رمان سخت بخونم. یه رمانی که با انچه که قبل از این تجربه کرده بودم متفاوت بود. و در عین سختی و غیر قابل فهم بودن در ابتدا یه حس شیرین و خوشایندی داشت که نویسنده های بزرگ چقدر با بقیه فرق دارن و چقدر دنیا رو متفاوت می بینن.من با جهالت کوندرا یاد گرفتم که سخت بخونم و درک کنم که رمانهای سخت چقدر حتی قشنگتر از رمانهای ساده اند  چراکه با تمام وجود ذهن منفعل خواننده رو به چالش می کشند و به فکر فرو می برند و باعث می شن از این نعمت ارزنده خدا که تفکر عمیقه استفاده کنیم و به قول همین کوندرا روحمان را در این جهان هستی بکاویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 1:12  توسط فرزانه دهرویه  |