پلک های من هنوز
با هم غریبه اند
دست های من هنوز
زیر سرم
در هم تنیده اند
چشم های باز من
بر سقف پرترک آشیانه ام
خیره مانده اند
اما نگاه من
بر دشت های بی کرانه است
بر دشت های بی کرانة قلبم که بی درخت
حتی
بی یک جوانه است