تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

قرار بود برم کمسیون اجتماعی مجلس

از طرف بهزیستی

فقیه رئیس سازمان بهزیستی قرار بود بره و من هم به عنوان خبرنگار از طرف سازمان برم

صبح خیلی ساده حاضر شدم و رفتم

مانتو مشکی بلند

مقنعه مشکی بدون آرایش

کفش کتانی و شلوار لی ساده

وقتی رسیدم سازمان(چون از اونجا قرار بود برم) هر چی نشستم کسی نگفت خوب بریم

تا اینکه به سوال افتادم پس چی شد

"ببخشید خانم دهرویه گفتن خبرنگار آقا"

"چرا؟"

آخه سازمان رو حجاب خیلی حساسه مانتوی شما کمبربندش سگک داره

" یعنی چی کنسل شد؟"

"بله ببخشیدا سازمان حساسه

من که خیلی عادی ام

" بله شما دختر خوب و موقری هستید ولی سازمان حساسه ان شا الله دفعه دیگه"

این هم وضعیت سازمانهای دولتی و شایسته سالاریه بی حد و حصرشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 23:9  توسط فرزانه دهرویه  | 

به قدرت خدای درونم، جهانم به همان زیبایی و شگفتیست که می خواهم

من دیگر کلمه ای از درد، ناتوانی و درماندگی بر زبان نخواهم راند

من سعی نخواهم کرد بلکه انجام خواهم داد

سعی کردن یعنی گول زدن خودمان و دیگران، توهین به انسان بودنمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 0:7  توسط فرزانه دهرویه  | 

عید امسال خوب بود یا بد؟

به معنای واقعی بطالت و خوش گذرانی

خستگی در کردی تمام عیار

شرکت در مجالس عروسی در پی هم

تماشای سریالهای عیدانه

چند روزی از عید هم البته با گرفتن دلم سپری شد

اما لطفی داشت من برای دومین بار در زندگیم درد دلهایم را نوشتم

نوشتن حرف دل آن هم برای خدا زیبا بود

ساعت ۳ نیمه شب بعد از اتمام نوشتارم مثل دختر کوچولوهای بی دغدغه ، سبک به خواب رفتم

عید امسال حتی یک کتاب هم نخوندم

حتی ویژه نامه کارگزاران که قرار بود تا یای آخر خوانده شود چند بار بیشتر ورق نخورد

البته فیلم خون بازی با بازیه مسخره باران کوثری هم مشاهده شد

بیشترین بهره از عید روز سیزده به در بود

 هم خواندم و هم نوشتم

چون ما تنها روزی از عید که بیرون نمی ریم روز سیزده به دره

به هر حال بطالت زیبایی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 23:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

در این دنیا اندکی شادی باید

که

گاه نوروز است

 

ایام به کام

روزهایتان به شادی و کامیابی

به امید ایرانی اباد و آزاد

عید بر شما مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

من رای دادم

چون امیدوارم به تغییر

من رای دادم

تا آنهایی که دوستشان ندارم از بی اعتنایی ام به مسائل کشورم سوء استفاده نکنند

من رای دادم

تا کسانیکه سواد رسانه ای ندارند جای من تصمیم نگیرند

به نتیجه اش و اینکه از قبل تعیین شده است یا نه فکر نمی کنم

چون:

باز هم امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 11:49  توسط فرزانه دهرویه  | 

چند وقت پیش رفته بودم مصاحبه . کسیکه باهاش قراره مصاحبه داشتم شاعر هم بود اگرچه در زمینه صنعت فعال بود و اغلب دارای روح خشنی هستند اما او روح لطیفی  داشت. می گفت رفته بوده سوئیس و آنقدر از شرایط اونجا منقلب شده این شعر رو گفته. من خیلی خوشم اومد زبان شعر ساده و زیباست شاید شما هم لذت ببرید شاید...

رفته بودم سوئیس چندی پیش     کشور اغنیا من درویش

پسری داشتم آنجا بود           زین سبب این سفر محیا بود

آهنین مرغ ما هما چو پرید     بعد چندی بر آن دیار رسید

خانمی خوش لباس و خوش سیما    آمد آنجا به پیشواز هما

خیر مقدم به آن جمعیت گفت    این خوش امد به رسم عادت گفت

اتوبوسی بزرگ و بس زیبا    شد محیا به بهر بردن ما

به در و بام ان شعار نبود   شیشه هایش کثیف و تار نبود

آنچنان پاک بود و خوب و قشنگ     گویا که آمده ز شهر فرنگ

اینها به حق مسلمانانند    رسم پاکی چه خوب می دانند

الغرض وارد حریم شدیم   با کمی فکر و خوف و بیم شدیم

دست بردم به سر به رسم دیار    تا مرا جستجو کند بسیار

آن پلیسک مرا چو چنین بدید    هر دو دست مرا ز سر بکشید

با تبسم مرا نوازش کرد    دست بر سینه برد و کرنش کرد

پاس من را گرفت و... نمود    در شهر ژنو را بگشود

وارد شهر چون شدم بنده     همه جا پاک بود و تابنده

آب جاری بود به هر سو به شتاب     رود شهر ژنو بود پر اب

همه جا را گرفته نور ووقار    هر کجا بنگری بود گل و گلزار

اگر اینجا بهشت رضوان است     به بهشت آمدن چه اسان است

اگر اینجا بهشت رضوان نیست    این همه نعمت فراوان چیست؟

این همه کاخ و قصر و ایوان چیست؟    این همه بلبل غزل خوان چیست؟

هیچ کس واقعا خطا نکند       کار نا حق و نا بجا نکند

غم در آن شهر اشیانه نداشت    هیچ کس ناله شبانه نداشت

هیچ کس خانه اش خراب نبود    هیچ مرغی دلش کباب نبود

نه پسر مرده نه بی پدری     نه ز شهر  و خانه دربه دری

فقط عیسی در این مکان به فغان     خدایا چرا ملک من شده ویران

که چرا شهر من غمین باشد     پس چرا شهر من چنین باشد

من که دائم دعا به لب دارم     من که یا رب و یا ربا دارم

من که افتاده ام به کوی تو زار    سجده بنمایم تو را بسیار

من که از قوم مسلمین باشم    پس چرا باید این چنین باشم

ای خدا یک نظر بر ایران کن   بهر این جنگ و اه و افغان کن

بارلاها دلم تو شادان کن     رحم بر عیسی غزل خوان کن

عیسی تخلص شاعر است  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:10  توسط فرزانه دهرویه  | 

هرچی نشونی داد نفهمیدم کیو می گه. گفت عکسشو ببینی می شناسیش.

وقتی رفتم دانشگاه عکسشو دیدم باورم نشد. اصلاْ فکر نمی کردم این باشه می گفتن تو جاده مریوان تصادف کرده "احمد علی نژاد".

آمار ترم ۴ با هم داشتیم حتی یه بار هم برای یاد گرفتن آمار دست به دامنش شده بودم. استاد آمار بهش گفته بود همیشه باید اون تخته رو پاک کنه.

وای خدایا باورم نمی شه

ترم آخرش بود. ترم آخر زندگیش هم شد.

چقدر مرگ نزدیکه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 20:27  توسط فرزانه دهرویه  | 

خیلی وقته وبلاگ رو به روز نکردیم البته الان هم چیزی برای نوشتن ندارم

البته منکر کم کاری نیستم اما هم درس و هم کار وقتی برامون نگذاشته

نوشتنم نمی یاد چون خیلی استرس دارم امتحانات که همش خراب شد البته به سلامتی روش تحقیق ۱۰ شدم و خیلی خوشحالمولی به خاطر بد دادن امتحانها نیست به خاطر یک عالم کاریه که روی هم تلمبار شدهو نمی دونم چیکار کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 13:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

- حرف یه دوست یادم افتاد که می گقت: دغدغه ات فرق کنه و به اونا...

- یعنی چی؟ یعنی سیاسی نباشی، فمینیست نباشی ؟ چپی نباشی؟!! دیگه چی؟

- نه منظورم این بود که...

- یعنی می حوای بگی اصلا برات مهم نیست دوستامون تو زندانن؟

- چرا به خدا

- نکنه می حوای بگی  منکر تبعیض بین زن و مرد هستی؟ خوب دیگه جی؟

- نه یه لخظه اجاز...

- اصلاْ بگو ببینم کتاب می خونی؟ فکر نکنم، خیابون انقلاب چند متره؟ شهروند امروز می خونی یا کیهان؟ بلیط تئاتر بیضایی رو خریدی یا نه؟

- اون بیچاره فقط می خواست بگه که فکر ....

- فکر ؟!! اووووووو به چی؟!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 23:28  توسط فرزانه دهرویه  | 

روزهای امتحان و البته قبلش فرجه ها برای مثلا درس خوندن خیلی عذاب آور و ...هست.

مخصوصا وقتیکه یک ترم لای کتاب رو هم باز نکرده باشی و بدتر از اون یک خط جزوه هم نداشته باشی همین می شه که مجبوری جلوی انتشارات دخیل ببندی! و بالغ بر ۶۰۰۰ تومن فقط پول کپی بدی!!!

اگرچه در روزهای فرجه هم خبری از درس خوندن نیست اما همینکه استرس امتحانو داری دیگه از انجام دادن خیلی کارها لذت نمی بری! انجام میدی اما نه با دل سیر. پشت کامپیوتر می شینی، کتاب می خونی ، و البته سریال روزگار قریب( با همه حاشیه هاش) رو و سریال ساعت شنی که البته توصیه می شه افراد زیر ۱۶ سال !!!!!!! نبینن رو هم قاچاقی می بینی!!!!!!!!!!!! اما همه رو با استرس که وای هیچی نخوندم.

به هر حال هر ترم با همین روال طی شده اگرچه هر سال با شروع ترم جدید تصمیم می گیرم که درس بخونم و نذارم که اینوری تلنبار بشه اما توبه گرگ مرگه!!!!!!! ۵ ترم ثابت کرده که مرگه!

وای دیر شد باید دوباره برم درس بخونم!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 0:48  توسط فرزانه دهرویه  | 

من از خیلی چیزها می ترسم اما به ترتیب ترس بیشتر، از موارد زیر  می ترسم:

۱- من از مرگ خیلی می ترسم

۲ من از مرگ عزیزانم خیلی می ترسم

۳- من از زلزله می ترسم

۴- من از دریا، آب و غرق شدن می ترسم

۵- من از اینکه تصمیم اشتباه بگیرم می ترسم

۶- من از بالا رفتن از نردبان و بلندی می ترسم

۷- من از تاریکی مخصوصاْ موقع خواب می ترسم

۸- من از حیوون گربه می ترسم

۹- من از هر چیز تیزی که بتونه دستمو ببره می ترسم

۱۰- من ار اینکه جلوی دیگران ضایع بشم می ترسم

۱۱- من از اینکه شب تنها تو خیابون باشم می ترسم

۱۲- من از اینکه برم مصاحبه و سوالاتم تموم بشه و سوال نداشته باشم بپرسم می ترسم

۱۳- من از اینکه موقع امتحان استاد بفهمه دارم تقلب می کنم می ترسم

شما از چی می ترسین؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:20  توسط فرزانه دهرویه  | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:2  توسط فرزانه دهرویه  | 

نوشتن همچین مطلبی در وبلاگی که هر چی هست جز دل نوشته از نظر خودم حماقته! اما دوستانم می گویند هرچه دل تنگت می خواهد بگو! خودم هم نمی دونم چی می خوام بگم. از غرور ، از کل کل و...  نمی دونم! بعضی وقتها برای آدمها سختترین لحظه وقتی است که به چیزی متهم بشن که نیستند و حداقل سعی کردند که در ارتباط با یه عده خاص نباشن. ولی اونها باور نکنند تغییرت را و هر چه ریسیده ای را در لحظه ای پنبه می کنند. همه به من می گن مغروری! راست می گن.گریه می کنی در خفا اما اگر در جمع باشه شکسته می شی! کاری نکنی که مجبور بشی به... و چقدر سخته که کاری نکنی اما باز هم مجبور بشی به... و اینها همه بخاطر غروره.  ولی خوشحالم آنکه باور کند تغییر را دفاع خواهد کرد. و مهم همان بود.

مسائل کوچیک تاثیرات بزرگی دارند. و الان من یاد گرفتم ! اتفاق ساده بود. اما تجربه اش زیاد. غرور همیشه هم بد نیست!
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 22:18  توسط فرزانه دهرویه  | 

این شعر رو از فروغ خیلی دوست دارم. نمی دونم واقعاً به این همه اغراقش اعتقاد دارم یا نه! ولی به این مسئله فکر کردم که وقتی می گن ان شا الله عروس بشی واقعاً عروش شدن چیه؟ جامعه مرد محورانه ما، به ازدواج با چه دیدی نگاه می کنه؟ اطرافیانم ازدواج و روابط اون رو برام پیچیده و تو درتو معرفی می کنند. با خودم فکر می کنم چرا همیشه همه تذکرات برای زنه. اینکار و بکن اینکار و نکن تا خوشبخت بشی وگرنه...

و من باز هم در گیجی خودم باقی ام که چرا فقط زنها...

 

حلقه

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی ست، حلقه زندگی است

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و گفت:

وای، این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 22:37  توسط فرزانه دهرویه  | 

فضای پلیسی اطراف دانشگاه تهران به حدی بود که به حساسیت افراد برای ورود به دانشگاه با هر ترفندی دامن می زد. حضور خاتمی در میان دانشجویان دانشگاه تهران نبود آنچه انتظار داشتند.

رئیس جمهور سابق کشور چنان از اقدامات دولت نهم دفاع کرد که طرفدارانش را به فکر وا داشت. اگر چه خاتمی هنوز هم حرف از اندیشه های ازادی گرایانه و مردم مدارانه خود می زند و ابراز همدردی با دانشجویان دربند را در خلال صحبتهایش می گنجاند تا هنوز امیدوار به پشتیبانی دانشجویان باشد اما به نظر می رسد خاتمی با سخنرانی در دانشگاه تهران به ابهت شخصیت سیاسی ازاد اندیش خود در میان دانشجویان پایان داد.

 مطلب مرتبط را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 23:50  توسط فرزانه دهرویه  | 

 سه شنبه 20آذر، شب شعری به مناسبت روز دانشجو و همچنین اعلام همبستگی با دانشجویان دستگیر شده در ماه های اخیر در دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات دانشگاه علامه برگزار شد.

برنامه ساعت 12:15در حیاط این دانشکده  آغاز شد و بعد از و دانشجویان شروع به خواندن شعر های خود کردند. محور و موضوعیت شعرها بیشتر سیاسی و اجتماعی بود البته بعضی از دانشجویان شعرهای خود را به دوستمان نسیم سلطان بیگی تقدیم کردند  و دانشجویان به مدت یک دقیقه به احترام دانشجویان محروم از تحصیل و زندانی دست زدند و به این ترتیب اعتراض خود را اعلام کردند.

این مراسم که به صورت کاملاً خودجوش توسط دانشجویان علامه برگزار شده بود در ساعت یک و سی دقیقه با خواندن سرود یار دبستانی و همچنین پذیرایی و دیوار نویسی خاتمه یافت. دانشجویان دیوار نوشته ها را روی زمین فرش کردند.  پلاکاردهایی که در دست دانشجویان بود حاوی مطالبی چون: ما خواهان آزادی تمامی دانشجویان زندانی هستیم،نسیم سلطان بیگی را آزاد کنید،روز دانشجو بر تمام مسئولین دانشگاه مبارک!،تحصیل اولین حق صنفی،ما خواهان لغو تمامی حکم های غیر قانونی انضباطی هستیم ،بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:14  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

 

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود .

 

كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد . فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما

 

بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود .

بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حرکت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.

 

40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حرکت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله ای بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد .

 

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است . به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقیر آمیز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامی تحسیس برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است .

 

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم ."

 

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالاآيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي

بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

کوتاه ولی عمیق

  آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است

 وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

 سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

 اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید

 افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند

 پیش از آن كه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آن كه تصمیم بگیری با چند نفر

 كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

 کارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

 انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

 همواره به یاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

 دشوارترین قدم، همان قدم اول است

 عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

 آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

 وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به خاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

 در اندیشه آن چه كرده ای مباش، در اندیشه آن چه نكرده ای باش

 امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

 برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

 امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

 به جای آن كه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

 آن چه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهم تر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

 • هركس، آن چه را كه دلش خواست بگوید، آن چه را كه دلش نمی خواهد می شنود

 اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

 صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند  وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

 وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

 كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آن را از دست خواهند داد

 كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند

 بهتر است دوباره سئوال كنی، تا این كه یك بار راه را اشتباه بروی

 آن قدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

 اگر خود را برای آینده آماده نسازید، به زودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

 خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

 خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

 درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

 انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است

 كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

 هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

 كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

 اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

 این كه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 23:37  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

                          

بچه دختر است مبارک باشد.

اگر بگویم در گذشته با خبر دختر دار شدن هر خانواده ای انگار پارچ آب یخ را بر سر آنها می ریختی گزافه نگفته ام. انها در دل و یا حتی در ظاهر شکسته می شدند. وقتی از قدیمیها می پرسیدند که چرا پسر داشتن را بیشتر دوست دارید می گفتند:" پسر عصای دستمان است، پسر کار کن است". حالا سال های سال است که از آن زمان می گذرد. اما هنوز هم شاهد تفاوت چشمگیر میان دختران و پسران چه در جامعه و چه در خانواده هستیم. شاید تبعیض های میان دختر وپسر دردل جامعه قابل هضم تر باشد، چرا که خیلی ها معتقدند نمی توان با سنتهای دیرین جامعه جنگید. این تفکر غلط سالیان سال است که در افکار مردم ما ریشه دوانده است. اما بدتر از ان تفاوت و تبعیض در خانواده است.هنوز هم خانواده دوست دارند پسر دار شوند. اگرچه با پیشرفت جامعه سعی دارند آن را در ظاهر نشان ندهند اما در دل خواهان پسر هستند. برای اینکه علت این تفاوتها را در خانواده های امروزی که ادعای تمدن دارند جویا شویم، سراغ بعضی از پدر مادرهای دختر و پسر دار اطرافم رفتم. مادر که دارای دو فرزند دختر و یک پسر بود در پاسخ به این سوالم که در خانه مطابق میل دخترانشان رفتار می کنند یا پسر خانواده گفت: " در خانه فرزند سالاری حاکم است و از آنجائیکه پسرم کوچکترین عضو خانواده است و همچنین تک است و هم صحبت مثل خواهرانش ندارد سعی می کنم اسباب راحتیش فراهم باشد". نمی دان بهانه  بود یا...

پدر ومادری که با فرزندانشان در پارک نشسته بودند گفتند:" ما یک فرزند دختر داریم و در حال حاضر در خانه هر آنچه بخواهد باید فراهم شود. آنها در پاسخ به این سوال که علت پسر خواهی در جامعه چیست؟ گفتند:" در جامعه ما از هزاران سال پیش به دلیل محدودیتهای خاصی که دختران در شغل و تحصیل و ازدواجشان داشته اند با دردسرهایی همراه بوده اند که خانواده ها برای گریز از این مشکلات پسر را ترجیح می دادند. در واقع امروزه و با پیشرفت تمدن هیچ فرقی میان دختر و پسر نیست و این تنها یک تفکر سنتی است." پیرمردی که در صندلی کناری نشسته بود و به صحبتها گوش می داد گفت:" زمان ما به خاطر اینکه پسر کمک خرج خانواده می شد بهتر بود اما الان چه دخترش، چه پسرش همه هزینه است". همه خندیدیم و خانم و آقای جوان تائید کردند. از کنار آنها رد شدم. خانمی روی صندلی نشسته بود و جدول حل می کرد. به طرفش رفتم. بعد از معرفی خودم پرسیدم:" چرا هم در جامعه و هم در خانواده دختران نسبت به پسران با  محدودیتهای بیشتری روبرو هستند؟ گفت:" به دلیل فرهنگ کشورمان دختران محدودیت بیشتری دارند. چرا که در فرهنگ ما به نظر می رسد دختران شکننده و آسیب پذیر هستند و بهتر است کمتر در جامعه حاضر شوند." وی که خود را معلم و صاحب  یک دختر و یک پسر معرفی کرد در پاسخ به تبعیض دختران و پسران در خانواده گفت:" به نظر من بستگی زیادی به فرهنگ خانواده ها دارد. اگر خانواده از قشری روشنفکر باشد دختر و پسر فرقی ندارد و هر دو جنس می توانند برای خانواده و جامعه بسیار مفید باشند.

راست می گفت. اگر تبعیضی چه در جامعه و چه در خانواده وجود دارد به دلیل طرز فکر خود ادم هاست. اگر ایده مان را عوض کنیم تبعیض دیگر معنایی نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 1:0  توسط فرزانه دهرویه  | 

داد زد و گفت: نه ! فرياد کشيد: «خدا از تون نگذره! يعني خيابون به اين بزرگي با بساط من تنگ مي شه؟ چيکار کنم، مغازه ندارم گناه من بي پولي است؟» اما آنها نشنيدند، روبرگرداندند و فقط با تمام قدرت بساط مرد بيچاره را جمع کردند توي وانت گفتند:«بيا شهرداري». وقتي اين جمله را شنيد، نشست، نه از روي اراده، بي اراده. جدول سياه و سفيد کنار خيابان انتظار بدن خسته مرد را مي کشيد. سرش را ميان دستانش گرفت و سعي کرد گريه نکند، چقدر دستانش زمخت و پينه بسته بودند. نزديکش رفتم. مردي که کنار او ايستاده بود گفت:« روسري هاي من را هم بردند.» نگاهم را به طرف مرد دستفروش چرخاندم. باز مرد روسري فروش بغلي گفت: «پنج تا بچه قد و نيم قد داره». سرش را به علا مت تاسف تکان داد و آرام طوري که مرد دستفرش  نشنود گفت: «اوضاع ماليش افتضاحه». گفتم: «آقا!» سرش را بلند کرد. در همين لحظه بود که ديدم اشک، فضاي سفيد  اطراف مردمکش را خيس کرده. آب بيني اش را بالا  کشيد و گفت:«چيه؟» صدايش بغض داشت يا نه؟ نمي دانم، هنوز لب باز نکرده بودم که گفت: «بدبخت شدم»، البته نه به من، به مرد روسري فروش بغلي. مرد روسري فروش، شروع به دلداري اش کرد:«بي خيال، الکي که نيست، مي ريم پس مي گيريمشون» گفتم: «حالا  چي مي شه؟ چکار بايد کنيد؟» سرش را به طرفم چرخاند. با کنجکاوي نگاهم کرد ولي حال و حوصله نداشت، بپرسد کي ام؟ و چرا بايد به من توضيح بده که چي مي شه؟ گفت: «هيچي براي پس گرفتنشون چند روز بايد بيکار باشم. تازه معلوم نيست  پسشون بدن يا نه!» دل پري داشت . انگار منتظر کسي بود تا به حرفهاي ناگفته اش گوش کند. ذهنم پر از سوال بي جواب بود. پرسيدم:« اهل کجايي؟» از لهجه اي که داشت فهميده بودم نمي تواند تهراني باشد. گفت: با خانواده ام آمديم تهران براي کار، ما به پدرم اصرار مي کرديم ولي پدرم هميشه مي گفت: از پا افتاده هميشه و همه جا افتاده است. حق بااو بود. زندگي در تهران سخت تر از آن چيزي بود که فکرش را مي کرديم. الا ن چند ساله که تهران هستيم. همين جا هم ازدواج کردم. زنم خيلي خوبه که با اوضاع بي پولي من مي سازه. گفتم: چرا دستفروشي را انتخاب کردي؟ گفت: وقتي از بچگي کارکني و نتوني درس بخوني، همين کار هم برات کيميا مي شه. غصه ها و دردهاي قديمي برايش  زنده شد. رفت تو فکر. سيگارش را روشن کرد و تند ادامه داد: «فعلا  سير کردن شکم گرسنه بچه هام، از هر چيز ديگه اي برام مهم تره.» گفتم: «کجا زندگي مي کني؟» لحظه اي سکوت کرد و بعد فقط گفت: «پايين». نمي دانم چقدر پايين بود که حتي خجالت کشيد بگه. اصرار نکردم و گفتم: «بچه هات مدرسه هم مي رن؟» گفت: «آره». چشمهاش برق مي زد وقتي ادامه داد: «پسر بزرگم بايد دکتر بشه. نمي خوام مثل من باشه». مرد روسري فروش بغلي که تا اين لحظه ساکت بود و نگاه مي کرد، خنديد و گفت: «وقتي پسرت دکتر شد بگو واريس من را هم معالجه کنه.» نمي دونم شوخي کرد يا جدي گفت. اما به هر حال مرد دستفروش با لحن جدي گفت: «چشم، حتما». پرسيدم: «چي مي فروختي؟» گفت: «تي شرت مردانه نصف قيمت مغازه. مشتري هم داشتم. من منصفم». گفتم: «شما بيمه هم هستيد؟» باز مرد روسري فروش بغلي خنديد و سريع جواب داد: «بله خانم! بيمه بدنه هم هستيم!» تازه خنده مرد دستفروش را ديدم. وقتي مي خنديد، صورتش پر از چروک مي شد. گفت: «من کارگر و کارفرماي خودم هستم. کدام بيمه؟ اگر بيمه داشتم...» سر تکان داد و حرفش را خورد. شايد مي خواست بگه، مجبور به دستفروشي نبودم، اما نمي دانم چرا نگفت. دوباره پرسيدم: «از مسوولين انتظاري داري؟» دوباره مرد روسري فروش بغلي گفت: «جنس هاي خودمون را اين طوري نريزن گل وانت و ببرن، انتظار و درخواست و از اين جور قرتي بازي ها پيش کش.» مرد دستفروش پوزخند تلخي زد و گفت: «من مدتهاست که از کسي انتظاري ندارم. من به بي تکيه گاهي عادت دارم.» اين را در حالي که از جدول کنار خيابان بلند مي شد گفت. کمرش را صاف کرد و بي هيچ حرفي رفت. گفتم: «کجا مي ري؟» سرد و خسته گفت: «کجا دارم برم، شهرداري ديگه! پي بدبختي تازه». دوباره پرسيدم: «وقتي اجناست را پس بگيري، باز هم اين کار رو ادامه مي دي؟» فقط گفت: «مجبورم». مرد روسري فروش گفت: صبر کن من هم بيام. همان طور که آرام پاهايش را لخت لخت بر زمين مي کشيد و مي رفت گفتم: «صبر کن، خواهش مي کنم فقط يک سوال ديگه.» ايستاد اما برنگشت. من به طرفش دويدم. گفتم: آرزوت چيه؟ همان طور که مي رفت، آهسته گفت: «هيچي! آرزويي ندارم.» آن دو رفتند و من همان طور ايستاده بودم و رفتنشان را تماشا مي کردم. او رفت و من ماندم در فکر جمله آخر او: «آرزويي ندارم!»
حرفم، درد آنهاست. او ناليد. از همه چيز ناليد. از نداشتن بيمه، از نداشتن جاي ثابت و بي دغدغه براي کسب و کارش.
او از سر ناچاري چهره شهر را نازيبا مي کند. نمي خواهد بساطش راه پياده رو را سد کند. نمي خواهد صداي فريادش براي جلب مشتري همسايه را از خواب بيدار کند. اما او مجبور است. خودش گفت: او آرزويي نداشت. پرتوقع نبود. به قناعت عادت داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 15:2  توسط فرزانه دهرویه  | 

گزارش ایسنا:

برخي از دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي به همراه اعضاي دفتر تحكيم وحدت (طيف علامه) و انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان دانشگاه‌هاي خواجه نصير، شريف و برخي از فعالان دانشجويي دانشگاه تهران و اميركبير ظهر روزسه‌شنبه درداخل دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي تجمع كردند. به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در ابتداي اين تجمع، يكي از دانشجويان در داخل دانشگاه به همراه چند دانشجوي ديگر به سمت درب اصلي اين دانشكده حركت كرده و از سوي ديگر نيز افرادي كه بيرون از دانشكده حضور داشتند به سمت درب با خواندن سرود «يار دبستاني» حركت كردند، در اين هنگام، حراست دانشگاه اقدام به بستن درب دانشگاه كرد كه اين افراد درب دانشكده را شكستند و وارد دانشگاه شدند. تجمع‌كنندگان سپس با خواندن سرود «يار دبستاني» و كوبيدن پاهايشان به سمت حياط دانشكده حركت و تريبون آزاد دانشجويي را برگزار كردند. به گزارش ايسنا، دانشجويان تجمع‌كننده اعلام كردند كه اين تجمع در اعتراض به آنچه آن را به عنوان سلب حق تحصيل دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي و ساير دانشگاه‌ها مي‌ناميدند، برگزار مي‌شود. سليمان محمدي فعال دانشجويي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه گفت: مسووليت درگيري امروز متوجه دانشجويان نيست؛ چرا كه تنها دانشجويان قصد ورود به دانشكده را داشتند ولي حراست اجازه‌ي اين كار را به آنها نداد. اين فعال دانشجويي ابرازعقيده كرد: اگر از صدور حكم تعليق از تحصيل، تاكنون ما دانشجويان وارد دانشگاه نشده‌ايم، به دليل پذيرش اين حكم نيست، تنها هدف آنهايي كه احكام كميته‌ انضباطي را براي فعالان دانشجويي صادر مي‌كنند، قطع كردن رابطه‌ آنها با بدنه دانشجويي است، ولي اين احكام غيرقانوني بوده و دستگاه قضايي نيز اعلام كرد كه اين احكام غيرقانوني است ولي متاسفانه دانشگاه چنين موضوعي را نمي‌پذيرد و احساس هيچ نظارتي را بر خود نمي‌كند. در ادامه محمدي با اشاره به صدور بيانيه‌اي از سوي دانشجويان اين دانشگاه كه خواستار عزل رييس دانشگاه علامه شده بودند، گفت: دانشگاه بعد از صدور اين بيانيه ليست 50 نفره‌اي را منتشر كرد كه طي آن اعلام كرديم كه اين نامه جعلي است. از اين رو ما اعلام مي‌كنيم كه هرگاه آنها نياز داشته باشند از هزار نفر حداقل 800 نفر وجود دارند كه بگويند زير اين بيانيه را امضا كرده‌اند. اين فعال دانشجويي گفت: برخي از استادان به دليل عشق و علاقه به ميز و صندلي‌شان، دانشجو را زير پاي خود گذاشته و عنوان مي‌كنند كه ما دانشجويان بي‌اخلاق و درس نخواني هستيم. ولي اگر آنها شهامت داشتند ما را تحمل مي‌كردند. تجمع‌كنندگان در ادامه شعار دادند «دانشجوي تعليقي، حمايتت مي‌كنيم» در ادامه، آرمان صداقتي،عضو منتخب دانشجويان طيف علامه دانشگاه اميركبير، به بيان سخناني حاوي مطالبي عليه رييس جمهور پرداخت. همچنين علي عبدي، عضو انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شريف، بيانيه‌اي قرائت كرد كه درخلال خواندن اين بيانيه، يكي از تجمع‌كنندگان اعلام كرد كه در بيرون از دانشگاه، تعدادي دستگير شده‌اند كه در اين هنگام تجمع‌كنندگان با خواندن سرود يار دبستاني و سردادن شعار به سمت درب حركت كردند. در ادامه گلرو،عضو منتخب دانشجويان طيف علامه دانشگاه علامه طباطبايي، گفت كه اين تجمع با هدف آزاد شدن دانشجويان بازداشت انجام شده است. كيوان اميري از دانشگاه شريف نيز با بيان اين‌كه برخوردها با دانشجويان ادامه دارد، گفت: امروز به دانشجوي دانشگاه‌هاي مختلف فشار مي‌آورند و طي يك سال گذشته اين فشارها بيشتر شده است. در ادامه علي وفقي عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت(طيف علامه)، با نام بردن از دانشجويان بازداشت شده‌ دانشگاه امبيركبير گفت:« از دفتر تحكيم وحدت اين پيام را به شما مي‌رسانم كه بر پايداري‌تان درود مي‌فرستيم.» وي شرايط كنوني را سخت و نادر خواند و گفت:« بازداشت دانشجويان، بستن فضاي دانشگاه و جلوگيري از فعاليت‌هاي مدني تا كنون اين‌گونه سابقه نداشته است.» در ادامه‌ي اين تريبون آزاد، عسل اخوان فعال دانشجويي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشكده علامه ابرازا عقيده كرد:« مسوولين دانشگاه اعلام مي‌كنند كه دانشجويان تعليق از تحصيل شده از نظر درسي اشكال دارند و اين درحالي است كه ما دانشجويان معدلمان 18 است.» امير يعقوب‌علي نيز در ادامه گفت:«ما اين‌جا تجمع كرده‌ايم كه خواستار آزادي دانشجويان دانشگاه اميركبير باشيم ولي مي‌بينيم كه امروز چند دانشجوي ديگر را نيز بازداشت مي‌كنند. پس از شما دانشجويان مي‌خواهم كه بايستيد و خواسته‌هايتان را بگوييد.» در ادامه، شاهين زينلي از دانشكده امور اقتصادي، بيانيه‌اي را قرائت كرد. هم‌چنين مجيد خمسه از انجمن اسلامي دانشگاه خواجه نصير گفت:« صدور احكام سنگين كميته‌ي انضباطي براي دانشجويان، فشار به انجمن اسلامي دانشگاه خواجه نصير و انجمن‌هاي اسلامي ديگر بيانگر وجود فشار به دانشجويان است. پس ما اعلام مي‌كنيم كه در مقابل اين فشارها ايستاده‌ايم.» اسماعيلي فعال دانشجويي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت:« حركت امروز ما بخشي از قدرت جنبش دانشجويي است و ما هر وقت كه بخواهيم وارد هر دانشگاهي مي‌شويم.» تجمع‌كنندگان در اين لحظه شعار دادند «دانشجو مي‌ميرد، ذلت نمي‌پذيرد». در اين هنگام دانشجويان تجمع‌كننده از مقابل در به سمت حياط حركت كردند و با خواندن سرود يار دبستاني، به سمت راهروهاي دانشكده رفتند و دست‌ها را به يكديگر گره زده و پا مي‌كوبيدند و شعار مي‌دادند «استاد، دانشجو، حمايت، حمايت».آنها به طبقات بالاتر مي‌رفتند و جلوي در برخي از كلاس‌ها رفته و شعار مي‌دادند «استاد، دانشجو، حمايت حمايت» كه به اين ترتيب برخي از كلاس‌ها به حالت تعطيلي درآمد. سپس آنها در طبقه‌ي اول به سمت راهروي استادان رفته و شعار مي‌دادند «استاد باشهامت، حمايت حمايت» و... در ادامه، دانشجويان تجمع‌كننده مجددا به حياط دانشگاه آمدند و يك دانشجوي دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه، بيانيه‌اي را خواند. به گزارش ايسنا، بعد از آن‌كه يكي از حاضران اعلام كرد كه دانشجويان از دانشگاه خارج شوند و تجمع به پايان رسيد. در اين تجمع، دانشجويان پلاكاردهايي همچون «تحصيل اولين حق صنفي ماست»، «دانشجويان در بند را آزاد كنيد»، «مجيد توكلي، احمد قصابان، احسان منصوري، هدايت غزالي، صباح نصري و ... آزادترينند»، «تحصيل حق انساني ماست» و ... وجود داشت و هم‌چنين برخي از دانشجويان نوشته‌هايي با اين مضمون كه «ما در برابر سلب حق تحصيل ايستاده‌ايم» را به سينه‌شان زده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 23:10  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

یک روز دیگر

 

     دستمال  را كشيد روي ميز:
     "
مرده شور ببره اين شهرو كه از در و ديوارش نكبت مي باره. صبح تميز مي كني، عصر يه وجب خاك نشسته. اونم چه خاكي! زغال."
    
گلدان پر از گل هاي مصنوعي را گذاشت وسط ميز. كي برايش آورده بود؟ يادش نيامد. غرغر كرد:
     "
گل مصنوعي، ميوه مصنوعي، همه چي مصنوعي. آدم دلشو به چي خوش كنه؟"
    
با پر گردگيري افتاد به جان گرد و غبار قاب هاي عكس و تابلو هاي روي ديوار:
     "
ديگه جون ندارم. دستام چه گزگزي مي كنه."
    
پر گردگيري را گذاشت روي دستة مبل و نشست. روبرويش سرتاسرِ ديوار آينه بود و عكس بزرگ شوهرش توي قاب بالاي سرش از توي آينه بهش لبخند مي زد:
     "
چيه؟ به چي مي خندي؟ به اين كه زوارم در رفته و پيزوري شدم؟ يا به زرنگي خودت كه جوونيتو قاب گرفتي و اون بالا نشستي؟"
    
خودش را روي مبل سراند و پاهايش را دراز كرد روي عسلي جلوي مبل:
     "
قد و نيم قد گذاشتي رو دستم و نگفتي چه خاكي تو سرم بريزم؟"
    
آب دهانش را قورت داد. بغض گلوله شده بود بيخ گلويش:
     "
ديگه حتي دل و دماغ گريه كردنم ندارم. نشستم و پاسوز بچه هات شدم كه چي؟ كه حالا اينطور قوقو بشينم و از زور تنهايي با خودم حرف بزنم؟ نگفتي منم آدمم؟"
    
جا به جا شد و بالشتك را توي گودي كمرش ميزان كرد:
     "
اگه اين بچه ها نبودن شايد حالا منم سر و ساموني داشتم. مگه چند سالم بود؟"
    
بغض نفسش را تنگ كرد. خودش را كشيد بالا:
     "
پدرم دراومد و به پاشون پير شدم و تو همين جور نشستي تو قاب و به من خنديدي. تو نخندي كي بخنده؟ بچه هايي داري مثل دستة گل؛ اما چی بگم..."
    
بالشتك را جا به جا كرد:
     "
چي بگم كه اين دسته گلات چه گلي به سر من زدن؟ غير از اينه كه خاكسترنشينم كردن؟"
    
دست گذاشت بیخ گلویش و بغض و دلتنگي را با آب دهان قورت داد:
     "
غمباد گرفتم از بس نشستم و ریختم تو دلم."
    
صداي زنگ تلفن بلند شد. زن دنبال گوشي گشت:
     "
كجا گذاشتم اين لامسبو؟"
    
تلفن رفت روي پيامگير:
     "
سلام ماماني! چرا گوشي رو ورنمي داري؟ خوابي يا با اون پات باز رفتي به پيرزن همسايه سر بزني؟ يه ذره به فكر خودت باش. اگه چيزي خواستي و كاري داشتي، زنگ بزن. مواظب خودتم باش. قربونت برم."
    
لبخندي زد:
     "
بازم دختر. پسرا كه قد يه فضله موش هم معرفت ندارن."
    
باز تلفن زنگ زد. تا بخواهد بلند شود و دنبال گوشي بگردد، پيامگير رفت روي پيغام و صدا پيچيد توي اتاق:
     "
سلام قدسي خانوم جون! حلالم كن خواهر، ديگه كارم تمومه. بچه هام ديگه حوصله مو ندارن، مي خوان منو... ، گفته بودم بهت كه..."
    
هق هق گريه پاشيد توي دستگاه. از جا بلند شد؛ اما پاهاش شل شد و نشست روي زمين:
     "
اينم از بچه. خوش به سعادت اونا كه اجاقشون كوره. بيچاره پيرزنو مي خوان ببرن بندازن گوشة..."
    
خودش را كشيد توي آشپزخانه. لقمه اي نان و پنير پيچيد و گذاشت دهانش و با فلاسك چاي و يك ليوان برگشت توي اتاق. نشست. ليوان را پر كرد از چاي و چند حبه قند انداخت تويش و هم زد. تكيه داد به پشتي مبل. جرعه اي چاي نوشيد:
     "
ماه بره سال بياد، نه تلفني مي زنن، نه حالي مي پرسن. نمي گن مادر زنده اي، مرده اي، خوبه كه همه شونم از اين دستي يا دارن."
    
دانه هاي اشك از گوشه چشم هايش سريد لاي چين هاي گونه و راه كشيد تا زير گردن و در خم سينه گم شد:
     "
كسي چه مي دونه، شايد دفعة بعد واسة كفن و دفنم جمع بشن. مگه آدم چقدر مي تونه دووم بياره."
    
پلك هايش سنگين شده بود:
     "
يه چرتي بزنم. از كت و كول افتادم، جون ندارم که..."
    
از سرما بيدار شد. دور و برش را نگاه کرد:
     "
پا شم یه چیزی بپوشم. مریض می شم می افتم، کی به دادم می رسه."
    
پا شد، شالش را از روي جالباسي برداشت و پيچيد به خودش و شلان شلان رفت سمت بالكن:
     "
هوام که داره تاریک می شه. چه باد سردي هم مي زنه..."
    
نگاهي انداخت توي كوچه. ماشين پسر پيرزن همسايه جلوتر از خانه اش پارك شده بود. دلش هري ريخت پايين:
     "
نعش كش اين مرديكه اينجاست كه."
    
نخ ريل پرده را گرفت كه بكشد:
     "
پسره كه رفت مي رم سري بهش مي زنم."
    
پرده را تا نيمه كشيده بود كه ديد پيرزن همراه دختر و پسرش از خانه آمد بيرون. دختر در ماشين را باز كرد و پيرزن انگار كه به زور، نشست روي صندلي عقب. ماشين كه راه افتاد، برگشته بود و خانة او را نگاه مي كرد. دست هاي زن بي حس شد و نخ پرده را رها كرد. پاهايش مثل فانوس تا شد و نشست كف بالكن:
     "
آخرش كار خودشونو كردن. بيچاره پيرزن آخر عمري چه آلاخون والاخون شد."
    
بغض كرد:
     "
اگه آخرش اینه همون بهتر که آدم پیر نشه."
    
لرزان دست به هرة بالكن گرفت و پا شد. برگشت توي اتاق. اين ور و آن ور را نگاه كرد:
     "
چي كار داشتم؟"
    
چندشش شد:
     "
آهان... مي خواستم در و پيكرو ببندم، حواس نمي ذارن واسة آدم كه."
    
شال را محكم تر پيچيد به خودش و دوباره رفت توي بالكن. بچه ها هنوز توپ مي زدند:
     "
خسته نمي شن؟ آفتاب نزده شروع مي كنن تا بوق سگ."
    
نگاهش به جلو خيره شد. بچه اي خودش را انداخت روي زمين تا توپ را بگيرد. چهارپاية
قراضه اي را كه كنج بالكن بود كشيد جلو و نشست و محو بازي بچه ها شد:
     "
ببين چه جوري خودشو مي كشه رو زمين. آخه از كجا بيارم هر روز برات شلوار بخرم؟"
    
باد لاي برگ ها مي پيچيد. سرو صداي بچه ها بلند بود:
     "
اي بابا، باز كه لب و لوچه ات آويزونه. آخه واسه چي با هم دعوا مي كنين؟ ذله م كردين به خدا."
    
صداي دخترش را شنيد:
     "
مامان... ماماني..."
    
از روي چهارپايه بلند شد. سرك كشيد توي كوچه. باد درخت ها را مي جنباند. سروصداي بچه ها دور و دورتر مي شد. خورشيد سرخ و شعله ور پايين مي رفت و روشني روز را با خود مي برد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 1:59  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

اکثر ما در اطراف خود آدم هايي داريم که رفتار آن ها گاه و بيگاه ما را بيچاره مي کند؛ از همکلاسي گرفته تا خواهر و برادر و دوست و همکار و ... رابطه با اين گونه افراد معمولا ما را دچار احساساتي مانند عصبانيت، سردرگمي، رنجش و مشابه اين ها مي کند؛ احساساتي که سلامت ما را به خطر مي اندازند. اين گونه روابط را مي توان «روابط سمي» ناميد و اگر اين گروه از آدم ها در ساير روابط شان همچنين رفتارهايي داشته باشند مي توان به آن ها گفت «آدم هاي سمي».

هيچ وقت شده به دوستي که شديدا به کمک احتياج دارد نه بگوييد؟ احتمالا نه و درست به همين خاطر در خيلي مواقع با وجود کار و مشغله زياد، وقت تان را صرف اين کرده ايد که صرفا شنونده باشيد. شنونده اي که در صورت لزوم «بله» يا «نه» مي گويد. بعد هم احتمالا يک سردرد جانانه. اين سردرد دقيقا نشانه اين است که آتشبار يک ارتباط سمي شما را هدف گرفته است. در واقع هر ارتباطي که انرژي شما را تحليل ببرد، خسته و عصباني تان کند يا احساس تحقير و يا سردرگمي در شما به وجود بياورد سمي محسوب مي شود. اغلب اوقات ريشه سردردهاي ميگرني، پرش هاي عصبي چشم، حساسيت هاي پوستي و اختلالات تغذيه، در روابط سمي بلندمدت است. برخي از اين روابط سمي مي تواند طرح ها، روابط، برنامه ها و حتي خوشبختي شما را خراب کند. اين گونه روابط مي تواند مربوط به رييسي دمدمي مزاج باشد که هيچ وقت هيچ چيز راضي اش نمي کند، دوستي باشد که منتظر است اشتباه کنيد تا مچ تان را بگيرد يا پدر و مادري که با شما عين بچه ها رفتار مي کنند.

اولين قدم براي سم زدايي اين است که روابط خود و انواع رفتارهايي که آزارتان مي دهد را فهرست کنيد. دومين قدم هم بر روش هاي جواب دادن به اين افراد است که مانع قرباني شدن شما در قبال رفتار زهرآگين آن ها مي شود. در اين جا پنج روش را براي خنثي نمودن سم هاي ارتباطي به شما پيشنهاد مي کنيم. مطمئنا اگر شما هم روي اين موضوع متمرکز شويد مي توانيد روش هاي خلاقانه اي را ابداع کنيد.

روش اول براي خنثي کردن اين سموم به شوخي برگزار کردن موضوع است.  سعي کنيد به جاي از کوره در رفتن، به اين دوست آزار دهنده بخنديد. کار سختي است ولي به امتحانش مي ارزد.

روش دوم اين است که آينه بشويد و عين رفتار طرف مقابل را به او نشان بدهيد تا متوجه شود رفتارش چقدر غيرطبيعي است.

در بعضي موارد هم روش سوم يعني رويکردي ملايم تر و پرسش گر مي تواند کارساز شود. مي توانيد خيلي ملايم راجع به علت رفتار طرف مقابل سوال کنيد.

روش چهارم مربوط به زماني است که کسي نيش و کنايه مي زند. در اين موارد گاهي تنها راه اين است که از کوره به در رويد!

روش پنجم به درد محيط هاي کاري مي خورد چون بعضي از تنش زا ترين موقعيت ها در محيط کار اتفاق مي افتد.

در اين موارد آگاه بودن از حق و حقوق، دفاع خوبي در برابر روابط سمي است. بهتر است نقش و وظايف قانوني خود را بدانيد تا اگر کسي بخواهد چيزي را به شما تحميل کند بتوانيد به خوبي در برابرش اقدام کنيد.

و حرف آخر.  مطمئن باشيد شما فقط و فقط مي توانيد خودتان را تغيير دهيد نه ديگران را. به همين دليل از کسي توقع نداشته باشيد به خاطر شما در رفتار خود تغييري ايجاد کند. براي کم کردن و از بين بردن فشارهاي ناشي از روابط سمي، به تجديدنظر در واکنش هاي خود احتياج داريد و به خود شما بستگي دارد که چقدر فشار را مي خواهيد جذب يا تحمل کنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 23:27  توسط فرزانه دهرویه  | 

لبخند، راز ساده برقراری ارتباط

  

لبخند، راز هوش اجتماعی

يک رمز بسيار ساده در هوش اجتماعی وجود دارد، به مردم لبخند بزنيد. لبخند انسان، منعکس کننده گرما، اعتماد، رفتار مثبت و خوشحالی است همچنين باعث می شود که ديگران هم جذب شما شوند.

کائنات هم برای لبخند جایزه می دهند

يک لبخند ساده بهترين راه پيدا کردن دوست و تحت تاثير قرار دادن مردم است. يکی از اولين چيزهايی که باعث جذب مردم به سوی ما می شود، لبخندی است که بر لب داريم. وقتی ما لبخند را می بينيم، مغزمان هم واکنش نشان می دهد و به عضلات مخصوص لبخند فرمان می دهد و ما لبخند آنها را جواب می دهيم.

برايان بيتس، نويسنده ی کتاب چهره ی انسان ، لبخند زدن را در اجتماع توصيه می کند و می گويد: بيشتر اوقات ما ترجيح می دهيم که اعتمادمان را آرزوها و ثروتهايمان را با افراد خنده رو سهيم شويم.

لبخند به تلاش بسيار کمتری نياز دارد تا اخم کردن و به مراتب به انقباض عضلات کمتری هم احتياج دارد. علاوه بر اين روانتر و پی در پی انجام  می گيرد. حتی کائنات هم برای لبخند به ما جايزه می دهند. وقتی ما لبخند می زنيم انعکاس لبخند ما باعث توليد آندروفين می شود، که خود يک ماده ی انرژی زا و ضد درد است. حالا نوبت به اولين تمرين اجتماعی شما  می رسد، يک لبخند بزنيد.  

 

خنده مسری است

بخند تا دنيا به تو بخندد.

خنده مسری است، مانند سرماخوردگی، وقتی کسی به من لبخند بزند، من هم لبخند می زنم، امروزه که از خيابان می گذشتم، به کسی لبخند زدم و متوجه شدم که لبخند به او هم  سرايت کرد.

وقتی راجع به لبخند فکر کردم، ارزشش را فهميدم. يک لبخند ساده مثل لبخند من، می تواند به دور دنيا سفر کند. وقتی حال لبخند زدن داری،  بگذار لبخندت به همه سرايت کند و آن را به دور دنيا بفرست.

 

ديدار نخست را با لبخند آغاز کنيد

هميشه با لبخند به مردم خوشامد بگوييد. بخصوص اگر اولين بار باشد که آنها را می بينيد، زيرا اولين برخورد در خاطر همه می ماند. به اين پديده اصطلاحا" اثر اولين برخورد می گويند، يا اصل برخورد اول که در بخشهای بعدی در اين باره صحبت خواهيم کرد. در شروع آشناييها، لبخند اثر مثبت و حس خوشی بر جا می گذارد و شما بتدريج ديگران را تحت تاثير      قرار می دهيد.

  

حرکات بدنتان با کلمات تان هماهنگ باشد

وقتی در حال توضيح نکته ای هستيد، سعی کنيد بدنتان مثل يک آلت موسيقی با حرفهايتان هماهنگی داشته باشد. سعی کنيد صدايتان هماهنگ با آن نکته ای باشد که مشغول توضيح دادنش هستيد و با حرکات دست مانند يک مجسمه ساز، نکات يا صحنه ها را تعريف کنيد.

 

خوشامدگويی و ديدار با اشتياق

هنگام ديدار و خوشامدگويی به مردم، حرکات بدنی آنها را زير نظر داشته باشيد. به خاطر داشته باشيد که حرکات بدنی افراد و هماهنگی يا ناهماهنگی بين آنها، حاوی نکات ارزشمندی از نوع رفتار آنهاست. در اين هنگام بايد سعی کنيد حرکات بدنی ای را بررسی کنيد که افراد در دقايق اوليه نشان می دهند.

مثلا" اگر دست دادن عادتی متداول است، توجه به قوت دست آن فرد بسيار مهم است.

باید به نوع دست دادن و قوت دست خودتان هم توجه کنيد که گرم و با محبت باشد. حين دست دادن، حتما" به چشمان شخص نگاه کنيد. معمولا" نگاه به صورت شخص، نشان    دهنده ی آن است که آن فرد برای شما جالب است و اين باعث می شود که او هم همين فکر را در مورد شما بکند.

 

از حرکات محبت آميز مناسب استفاده کنيد

در بعضی از فرهنگها ، همديگر ، را زياد بغل می کنند، مثلا" در روسيه مردم وقتی به هم می رسند يکديگر را بغل می کنند  و می فشارند. اين عمل در آنجا بسيار طبيعی است. ولی در انگلستان مردم بسيار محتاطانه عمل می کنند. دکتر هارولد فالک در مورد بعضی از نکات مثبت بغل کردن می گويد که سيستم ايمنی بدن را هماهنگ می کند و باعث می شود که خستگی فرد کاهش يابد و احساس شادابی کند. در همين راستا، هلن کلتون نويسنده ی کتاب لذت لمس کردن می نويسد که بغل کردن باعث افزايش هموگلوبين خون می شود. همانطور که می دانيد هموگلوبين حامل اکسيژن به نقاط مهم بدن از قبيل قلب، مغز و بقيه اندامهاست. بغل کردن، بطور کلی عمل مثبتی است برای افزايش اعتماد به نفس و هوش اجتماعی .

 

خودتان را در آينه نگاه کنيد

قبل از هر ملاقات ، خودتان را در يک آينه ی تمام قد نگاه کنيد. به جای يک نگاه  سطحی، فکر کنيد شما مدير تدارک لباس، يا تهيه کننده فيلم هستيد و بايد لباس همه ی افراد را بررسی کنيد و آنها را با صحنه های مناسب فيلم هماهنگ کنيد. حالا اين کار را به جای اينکه در مورد هنرپيشه ها انجام دهيد، در مورد خودتان بکنيد. زيرا شکل و نوع لباس باعث ايجاد آرامش و اعتماد به نفس می شود.

 

همه ی دنيا صحنه ی تئاتر است

به مردم نگاه کنيد. اين کار هم سرگرم کننده است و هم اطلاعات زيادی به شما می دهد. از خودتان يک فرد کاملا" آگاه در تشخیص حرکات بدنی بسازيد. در هر جا هستيد، خيابان، رستوران ، محافل عمومی، ساحل دريا، خلاصه هر جايی که مردم جمع می شوند. هر وقت در هر یک  از اين مکانها حرکات بدنی هماهنگ و مناسبی ديديد، سعی کنيد آن را تقليد و جزئی از ساختار حرکت بدنی خود کنيد.

 

تقويت کننده های اجتماعی برای مغز

نکات زير را تکرار کنيد:

·  اول: من در حال بهبود حرکات بدنی هماهنگ و عالی برای بدن خودم هستم.

·  دوم: کلمات و حرکات بدنی من بسيار هماهنگ اند.

·  سوم: در هر فرصتی لبخند می زنم.

 

 منبع:  روزنامه بهداشت روان و جامعه - بخش روانشناسی مثبت مرداد ماه 1386- شماره  19

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 19:49  توسط فرزانه دهرویه  | 

عدم برابري در احراز مشاغل

در اکثر کشورهاي دنيا معمولا  ابزارهاي قانوني براي رسيدگي به تبعيض هاي استخدامي ميان زن و مرد وجود دارد اما، آنچه در عمل اتفاق مي افتد بسيار متفاوت است. تعداد زنان مدير کمتر از مردان است و همچنين حقوق و دستمزد زنان به مراتب کمتر  از مردان است.
اين واقعيت را مي توان در دو عامل جستجو کرد: يا تصور مردان نسبت به قابليت هاي زنان اشتباه است يا واقعا بهره وري زنان کمتر از مردان است. اکثر افراد بدون توجه به توانايي هاي فکري زنان تنها به ضعف جسماني آنها نسبت به مردان توجه کرده و ديگر قابليت هاي آنها را ناديده مي گيرند. البته از سوي ديگر عواملي مانند مرخصي زايمان و اجبار زنان براي ترک زودتر محيط کار نسبت به مردان، هزينه استفاده از نيروي کار زن را افزايش داده است. اين مساله يک واقعيت تلخ است. براي تغيير اين واقعيت مي توان دو راهکار ارائه نمود:
يا بنگاه ها را مجبور کرد که بر خلا ف ميل خود به استخدام بيشتر نيروي کار زن بپردازند که اين کار عملا  غير ممکن است يا در جامعه شرايطي را فراهم کرد که ضعف نيروي کار زن را با ارتقاي ويژگي هاي مثبت آنها مثل نظم و انضباط،  صبر و مقاومت و ايجاد فضاي شاد در محيط کار جبران کرد. البته لا زم به ذکر است، در کشورهايي کمتر توسعه يافته چون ايران که بنگاه ها به سختي بقاي خود را حفظ مي کنند ماجرا به اين سادگي ها نيست. به يقين بدون توجه به ارتقاي عملکرد زنان در همه ابعاد  در محيط کار، که در يک نگاه واقع بينانه، با توجه به نوع فرهنگمان فعلا عملي نيست تنها باعث بدتر شدن وضع ميليون ها زني مي شويم که داراي حداقل سوادند و نگران معيشت خانواده شان هستند. بايد بپذيريم ايران در شرايط فعلي در سطحي از توسعه قرار ندارد که منابع لازم براي چنين اقداماتي را داشته باشد.

عدم برابري ديه زن و مرد:

مسئله مهمي که به عنوان تبعيض ميان زن و مرد بحث هاي زيادي را ايجاد کرده است مربوط به عدم تساوي ديه زن و مرد است. اولين بار آيت الله صانعي مبحث برابري ديه زن و مرد را گشود و اين گونه توضيح داد:
«ما دو نوع ديه داريم: ديه جزايي و ديه حقوقي. ديه جزايي مواردي است که مجازات، قصاص نيست و بايد ديه بدهند. اما ديه حقوقي مواردي است که در يک حادثه يا تصادف مردي، زني را بکشد يا زني را بکشد. تمامي روايات مربوط به ديه، شامل چهار حديث است که دو حديث آن مربوط به ديه جزايي است. يک حديث مربوط به ديه حقوقي است که از جهت سند مورد مناقشه است و نمي توان به آن اعتماد کرد و حديث ديگر داراي ذيلي است که معمول نيست و به ابتداي حديث ضرر مي رساند پس مي توان گفت: مسئله نصف بودن ديه زن نسبت به مرد از ديه جزايي گرفته شده است و به ديه حقوقي رسيده است. «يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثي و جعلناکم شعوبا و قبايل لتعارفوا» اين آيه عالي ترين آيه قرآن براي برابري حقوق انسان هاست.
اگر مهريه براي زن يک امتياز است پس تبليغات وسيع رسانه ها به ويژه تلويزيون در سال هاي اخير مبني بر کاهش مهريه مفهومي ندارد و اگر بايد مهريه زن کاهش يابد پس اين نابرابري به قوت خود باقي است.
همچنين اين مسئله که زن مي تواند سهم الا رث خويش را وارد زندگي مشترک نکند کمي دور از واقعيت ويژگي هاي زن ايراني است و در فرهنگ مان چنين اتفاقي مرسوم نيست مانند اين که زن مي تواند براي انجام کارهاي خانه از همسرش حقوق بگيرد، اما به واقع چند درصد زنان اين کار را مي کنند. آن ها انجام کارهاي خانه را وظيفه خود مي دانند همان  طور که تامين معيشت خانواده به عهده مرد است و نمي تواند توجهي براي عدم تساوي ارث زن و مرد باشد.

 حق طلا ق

تقاضاي زنان طي سال هاي اخير براي افزودن شروط ضمن عقد بسيار افزايش يافته است ويکي از اين شروط حق طلا ق است. هر گاه زني بخواهد اين شرط را جزو شروط قرار دهد با انواع برخوردهاي منفي و ديدي شکاکانه وبدبينانه نسبت به خود و ديد حقيرانه اي نسبت به همسرش روبرو مي شود و در نهايت مجبور مي شود اين شرط را از ميان شروط پاک کند.

حضانت فرزند

يکي از مهمترين مسايل بعد از طلا ق، حضانت فرزندان است که قانون برزوجين حکم مي کند که حضانت فرزند پسر تا دوسالگي و دختر تا هفت سالگي با مادر است و از آن پس پدر وظيفه نگهداري از کودکان را برعهده دارد. بسياري از کارشناسان حقوقي معتقدند در رابطه با حضانت کودکان آن چه اعداد و ارقام مهمتر است مصلحت و خواست کودک است.
در قوانين ما کمتر توجه به حضانت کودک که بسيار حايز اهميت است، شده است، منجر به اختلا ط دو مفهوم ولا يت و حضانت شده است. ولا يت يک نهاد قانوني است که فرزند را با به دنيا آوردن تحت ولا يت پدر وجد پدري قرار مي دهد و اين امر تا سن 18 سالگي ادامه دارد، در حالي که بحث حضانت، سرپرستي کودک و نگهداري او است که هيچ ربطي به ولا يت پدر ندارد و آن چه مهم است مصلحت کودک است.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 13:56  توسط فرزانه دهرویه  | 

ولين باغ وحش دنيا، در زمان هاي قديم، يعني 1150 سال قبل از ميلاد مسيح، به فرمان يکي از امپراطوران چين به وجود آمد. دراين باغ وحش انواع مختلف گوزن، پرنده و ماهي نگهداري مي شد. اين باغ چيزي شبيه باغ وحش هاي امروزي ما بود، اما دروازه بزرگي داشت که راه ورودي آن به شمار مي رفت که به احتمال زياد تنها براي سرگرمي امپراطور و درباريان و نه براي بازديد عموم مردم بوده است. در دوران باستاني باغ وحش ها متعلق به افراد ثروتمند و پادشاهان بوده، چرا که نگهداري از حيوانات هزينه زيادي را در بر داشت و تنها پادشاهان صاحب مجموعه اي از حيوانات کمياب بوده اند.
اولين باغ وحش عمومي دنيا در سال 1793 در پاريس به وجود آمد که در حقيقت باغ نباتات بود. اين باغ وحش علاوه بر حيوانات شامل باغ گياه شناسي بود. بزرگترين باغ وحش دنيا پس از آن در سال 1829 در «ريجنت پارک» لندن به وجود آمد. در اين پارک خبري از قفس هاي زشت و کثيف، به آن شيوه اي که در باغ وحش ما وجود دارد، نيست. حيوانات در يک محيط مصنوعي امن و راحت نگهداري مي شوند.
قدمت ساخت باغ وحش در ايران به قرن 13 يعني زمان سلطنت ناصر الدين شاه مي رسد. اين شاه قاجار به تقليد از فرانسوي ها به ساخت باغ وحش اقدام کرد و اولين باغ وحش را در بخشي از «قصردوشان تپه» ساخت و در آن مجموعه اي از شيرهاي بدون يال فارس و تعدادي ببر مازندران را نگهداري کرد. در اين قصر به جز زماني که شخص شاه به آنجا مي آمد بازديد براي عموم آزاد بود.
اما اکنون باغ وحش تهران در زميني به وسعت چهار و نيم هکتار در کيلومتر چهار بزرگراه تهران - کرج جنب پارک ارم واقع شده است. در اين پارک حدود 290 حيوان وجود دارد که البته از نظر تنوع، گونه هاي متنوعي ندارد.
اگرچه باغ وحش ها از مهمترين مکان هاي نگهداري حيوانات خارج از مکان و زيستگاه اصلي خود هستند، اما در باغ وحش کشورمان شيوه نگهداري از حيوانات به قدري نامطلوب است که باعث بروز رفتارهاي ناهنجار از سوي حيوانات مي شود.

يک روز در باغ وحش ارم

گزارش يک روز در باغ وحش ارم و همچنين شيوه نگهداري از حيوانات آن را بخوانيد:
وقتي محوطه پارکينگ را طي مي کنيم به در ورودي و باجه بليط فروشي مي رسيم. جلوي در ورودي مجسمه دوشير سنگي است که احتمالا  بايد نشان دهند که: اينجا باغ وحش است! با وارد شدن به محوطه اصلي پارک، بوي خاص و عجيبي که چندان هم خوشايند نيست به مشام مي رسد و مجسمه کانگورويي که کيسه آن محلي براي عکس گرفتن از کودکان است.
بعضي از حيوانات قفس دارند و بعضي ديگر که اهلي ترند تنها در يک حفاظ با نرده هاي بلند قرار دارند اما در هر صورت آنها در قفس اند. قفس هايي که در مقايسه با جايگاه اصلي آنها، جنگل، تنگ و طاقت فرساست. اين حيوانات در قفس هايشان کاري ندارند که انجام دهند، غذايشان آماده است و براي به دست آوردن آن تلا شي نمي کنند، تحرکي ندارند. آنها يا خوابند يا در فکر. در فکر اين که تا قبل از انتقال به اينجا چگونه زندگي مي کردند و براي بقاي خود و ادامه زندگي با چه خطرهايي دست و پنجه نرم مي کردند. اما حالا  آنها بايد آرام، کنج قفس هاي خويش بنشينند تا انبوه مردم هر روز به تماشاي آنها بيايند، از آنها عکس بگيرند يا هر آنچه که به دستشان مي آيد را به عنوان غذا به طرف آنها پرت کنند.
کاش به اينجا ختم مي شد! انسان هاي امروزي از هر وسيله اي براي پول در آوردن بهره مي برند. قفس ميمون ها شايد به اين خاطر که بيشتر از ساير حيوانات با انسان ها ارتباط برقرار مي کنند، شلوغ تر است. مسوول اين قفس، ميمون را بيرون مي آورد و اگر کسي بخواهد به حيوان دست بزند و نوازش کند يا با آن عکس يادگاري بيندازد بايد پول پرداخت کند!
ساير ميمون هاکه در قفس هستند از فرط بيکاري با هم دعوا مي کنند، جيغ مي زنند و توجه مردم را از هر سمت باغ وحش به سوي خود جلب مي کنند يا اين قدر خود را آويزان ميله ها مي کنند تاکسي پيدا شود و برايشان موز پرت کند. اما ساير حيوان ها در قفس هاي خود، آرام کز کرده اند، کاري نمي کنند و تنها طول و عرض قفس تنگ خود را طي مي کنند. در اين ميان اوضاع شيرها از همه جالب تر و در عين حال وخيم تر است! آنها به هر چيزي شبيه اند جز سلطان جنگل! مسوولين باغ وحش شايد براي اين که از هر بابت مطمئن باشند که از هر لحاظ جوانب ايمني را در مورد آنها رعايت کرده اند، قفس اين بيچاره ها را هر چه تنگ تر کرده اند که اصلا  جايي براي عرض اندام نداشته باشند. گوشه قفس آرام نشسته و گرد پيري بر چهره آنها کاملا  مشهود است. شايد هم به روزهاي عظمت و اقتدار گذشته خود فکر مي کنند و در ماتم آن روزها فرو رفته اند. ساکت بدون هيچ غرشي، تنها به بازديدکنندگان نگاه مي کنند، شايد آنها را مسبب اين حبس دائمي خود مي دانند. آنها ابهت گذشته خويش را از دست داده اند.
در ميان انواع جانوراني که آنجا وجود دارد، وضع مرغابي ها و اردکها از بقيه بهتر است! براي آنها درياچه مصنوعي درست کرده اند و آنها در کمال آرامش و بدون هيچ دلسوزي اي براي ساير حيوانات اسير قفس در اين درياچه مشغول شنا هستند. حتي ماهي ها هم اين جا اسير قفس اند. قرار گرفتن آنها در آکواريوم هاي تنگ و روبروي مارهاي کلفت و ترسناک هر لحظه مورا بر اندام آن بيچاره ها راست مي کند.
در سرتاسر باغ وحش چند تابلوي بزرگ به فواصل مختلف توجه را به خود جلب مي کند که اطلا عاتي را از وسعت پارک و اين که چندين هکتار از اراضي را به خود اختصاص داده است به چشم مي خورد. بله! به واقع وسعت اين باغ وحش زياد است اما اين اراضي، صرف حيوانات  براي راحتي و آزادي بيشتر آنها نشده است. قسمت اعظم اين زمين ها آسفالت و سيمان و محل عبور بازديد کنندگان است. شايد به خاطر همين وسعت زياد پارک بوده که مجبور به تعبيه قفس قناريها چسبيده به قفس گربه ها شده اند تا هر روز دل اين گربه هاي بيچاره به وقت ناهار آب شود.
اگر چه در اين پارک کنار هر قفس تابلويي وجود دارد که اطلا عات کافي در مورد حيوان مورد نظر را بيان مي کند اما شايد بهتر باشد بروشورهايي توزيع شود که به صورت کلي هر آن چه که مردم درباره خود محيط باغ وحش و حيوانات آن بايد بدانند، در آن ذکر شود تا علا قه مندان بعد از ترک محيط به آن اطلا عات دسترسي داشته باشند چرا که در آن لحظه بازديدکنندگان آن قدر محوتماشاي خود حيوان هستند که کمتر توجهي به تابلوهاي کنار قفس مي کنند.
اگر چه 290 نوع حيوان در اين باغ وجود دارد اما عدم وجود گونه اي از حيوانات که ديدن آنها براي علا قه مندان جالبتر از ديدن کبوتر و موش و گربه، که هر روز تعداد زيادي از آنها را در خيابانهاي اطرافمان مي بينيم، است مثل زرافه و فيل و پلنگ و ... 290 نوع ديگر که اکثرا پرندگان و آبزيان هستند را نيز زير سوال مي برد. مطمئنا قيمت  خريد موش و گربه کمتر از قيمت فيل و زرافه است پس مسوولين ترجيح مي دهند، مردم همان گربه و موش ببينند، که البته امنيت جاني بيشتري هم دارد!
در نهايت اين که اين جا، هم در حق حيوانات اجحاف شده است و هم در حق بازديدکنندگان، بيش از 90 درصد از اماکن نگهداري از حيوانات از نظر بهداشتي، تغذيه و امکانات دچار مشکل اند.
حال اين که حيوان هاي  بينوا محکوم به زندگي در اين قفس هاي تنگ و تاريک اند و بايد خود را به هر نحوي با اين شرايط سازگار کنند. کاش شرايط و امکانات بهتري براي آنها فراهم و به نظافت قفس ها و بهداشت خود حيوانات بيشتر رسيدگي شود شايد علت اين همه بي توجهي به وضعيت نگهداري اين حيوانات زبان بسته اين باشد که هر سال نگهداري از باغ وحش را به پيمانکاري مي دهندکه اين کار را با کمترين بودجه که اصلا  چگونگي و کيفيت آن مهم نيست، انجام دهد.
از طرفي حالا  که باغ وحش به عنوان يک مکان تفريحي براي گذران اوقات فراغت مردم و آشنايي کودکان و نوجوانان با حيوانات در نظر گرفته شده است، گونه هايي از حيوانات را البته با تامين امکانات لا زم براي آنها به اين مکان منتقل کنند، تا مردم حيواناتي را از نزديک ببينند که تا قبل از اين تنها تصوير آنها را از طريق تلويزيون ديده بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 21:53  توسط فرزانه دهرویه  | 

در دنیای غرب از قرن ۱۷ به بعد، نهضتی در زمینه مسائل اجتماعی به نام حقوق بشر ایجاد شد و متفکران افکار خویش را در مورد حقوق طبیعی در میان مردم گسترش دادند. آنچه مورد توجه این گروه از متفکران بود این است که انسان بالفطره واجد یک سلسله حقوق و آزادیهاست که به هیچ جه قابل سلب از هیچ گروه و فردی نیست و همه مردم در این آزادیها با یکدیگر" برابرند". حمایت از این حقوق ابتدا در انگلستان و سپس در آمریکا ظهور کرد و به تدریج به سایر نقاط سرایت کرد. در این زمان و تا اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ آنچه درباره حقوق انسانها گفته می شد مربوط به حقوق ملتها در برابر دولتها بود و تا اواسط این قرن(۲۰) صحبتی از حقوق زنان در برابر مردان به میان نبود.

اولین بار در اعلامیه حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ تساوی حقوق زن و مرد صریحاْ اعلام شد.

آنچه امروز در کشور ما تحت عنوان تساوی حقوق زن و مرد مطرح است، امری است نو، که پس از تحولات دو دهه اخیر تحت تاثیر مهاجرتها و داد و ستد ها با جهان خارج ایجاد شده است.

موضوع حق و حقوق پرسشی چالش بر انگیز است چرا که در کشور ما اکثریت افراد مفهوم دقیقی از حقوق خود در ذهن ندارند و همین امر باعث شده است، جامعه مرد سالار ما به دلیل فقر فرهنگی حقوق زنان را نادیده بگیرد. به همین دلیل طی سالهای اخیر زنان برای احقاق حقوق خود دست به کار شده اند.

هزاران سال است که زنان با تلاش برای تامین آرامش که برای ادامه زندگی ضروری است ، خود را پرورش و نگهداری از پیر و جوان کرده اند، اما امروزه زنان به عنوان نیمی از اعضای جامعه با حضور در عرصه های مختلف اجتماعی سعی در تثبیت جایگاه خود کرده اند. زنان سعی در احقاق حقوق خود و جبران فرصتهای از دست رفته خویش را دارند. همین امر سبب شده است در جامعه بحرانی ایجاد شود که در پی از بین بردن ساختار مرد سالار جامعه است. شاید بتوان گفت یکی از بهترین راههای کنترل چنین بحرانی فراهم آوردن زمینه جدی حضور زنان در جامعه و از بین بردن تبعیضاتی است که به علت تفاوتهای طبیعی زن و مرد نیست. در واقع باید فهمید تحقق دموکراسی در گرو توجه به زنان و تامین حقوق آنها است.

در جامعه ایران در عرصه های مختلف تفاوتهای زیادی میان زن و مرد وجود دارد که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

- عدم برابری میان زن و مرد در احراز مشاغل

- عدم تساوی دیه زن و مرد

- عدم تساوی ارث زن و مرد

- حق طلاق

- حق حضانت فرزند

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 22:11  توسط فرزانه دهرویه  | 

فیلم چارلی و...اخرین ساخته تیم برتون، کارگردان متفاوت امریکایی است. مثل بقیه کارهای این کارگردان این فیلم نیز از فضایی کاملاْ تیم برتونی برخوردار است. کانی که چند کار از این کارگردان را مشاهده کرده باشند، با این فضا و حس و حال کاملاْ اشنایی دارند. کارهایی مثل ادوارد و دست قیچی، اسلیپی هالو، ماهی بزرگ و... اما برتون در فیلم آخرش نقدی جانانه بر روشهای تربیتی حاکم بر اکثر جوامع دنیا علی الخصوص جوامع سرمایه داری و مدرن امروزی دارد. کودکانی که برای بازدید از کارخانه عجیب شکلات سازیویلی وانکا برنده جایزه بلیط طلایی میشوند از اقصی نقاط دنیا به این موفقیت می رسند و این دید جهان شمول برتون را در مسائلی که مطرح نمی کند نشان می دهد. هر کدام از این کودکان محصول نگاه خاصی در تربیت هستند که امروزه در اکثر جوامع حتی در جامعه ای نه چندان مدرن مثل جامعه ما نیز نمونه های فراوانی از آنها وجود دارند. یکی از دختران حاضر در این جمع نماد کودک سالاری خالص و کاملاْ ملموس امروزی است. کودکی که از پدرش انتظار دارد هر نوع خواسته اش را در اسرع وقت فراهم کند حتی نامعقولترین آنها را مثل افزایش سرعت حرکت ساعت و زمان. کودک دیگر نماد این نگاه است که پرخوری یک ارزشه و هرچه کودک تمایل بیشتری به خوردن داشته باشد از سلامت روحی و جسمی بیشتری نیز برخوردار است.برتون اینجا اشاره ای هم به علل چاقی که یکی از بزرگترین امراض دنیای مدرن است،دارد. یکی دیگر از کودکان دختری است که به شیوه ای تربیت شده که عقیده اصلی آن افزایش حس رقابت و جاه طلبی در کودکان است. شاید بتوان گفت این دختر از میان تمام کودکانی که برتون معرفی می کند بیشتر فاقد حس کودکانه است.زیرا رقابت و جاه طلبی و در حالت افراطی اون دشمن طلبی که حس کاملاْ بزرگسالانه است مانعی بر سر راه پیشرفت است که از سوی والدین در روان کودکان به غلط تزریق می شود. پسر دیگری که در داستان وجود دارد یکی دیگر از قربانیان پیشرفت تکنولوژی است.یکی از آن پسر بچه هایی که تمام وقتشان را صرف بازیهای کامپیوتری می کنند. یکی از اون بچه هایی که تمام زندگیشونو مقابل پلی اتیشن می گذرانند.کودکی فقط قصد تخریب دارد و این حس ماحصل دید خشونت امیزیست که از تکنولوژی جگرفته است. حتی اگر این تکنولوژی در راستای افزایش ذکاوت این کودک خیلی مفید بوده باشد باز هم نمی توان منکر این امر شد که تا چه اندازه کودک را از حس انسانی و پاک و بی غرض کودکانه دور کرده است. اما کودک نمونه ای که برتون معرفی می کند یک پسر بچه دوست داشتنی است به نام چارلی.  قهرمان فیلم برتون دارای تربیتی کاملاْ سنتی و محقرانه است که بزرگترین اصل موجود در او احترام، محبت و گذشت بی اندازه نسبت به خانواده و ارج نهادن بی شائبه به بزرگان این کوچکترین نظام اجتماعی است. در خانواده دوست داشتنی چارلی تمام اعضادر نهایت فقر و در کمال محبت با هم زندگی می کنند و این اصل معروف همه برای یکی و یکی برای همه را با تمام وجود ابراز می کنند. چهار نفر از اعضای این خانواده پدربزرگها و مادر بزرگهای چارلی هستند که بدون کمترین فقط زیر کرسی نشسته اند و چارلی و پدر مادرش بدون کوچکترین نارضایتی از آنها پذیرایی می کنند. فقر خانواده چارلی نیز نتیجه مستقیم و نا مطلوب نظام سرمایه داری و مدرن است. پدر چارلی در یک کارخانه ساخت خمیر دندان مشغول به کار است و با اینکه با افزایش مصرف شکلات و خرابی دندانها میزان مصرف خمیر دندان با افزایش مواجه شده اما این امر با افزایش فناوری کارخانه و تعدیل نیرو همراه بوده است که نتیجه آن اخراج پدر چارلی از کارخانه است.این قسمت از فیلم کاملاْ یادآور فلسفه اقتصادی مارکس است. با افزایش تقاضای تولید و پیشرفت ابزار تولید بر خلاف تصور اولیه اقدام به تعدیل نیرو و بیکاری کارگران خواهد شد که این امر نیز در نهایت به ضرر طبقه پرولتاریا و افزایش وخامت در طبقه ضعیف جامعه خواهد شد.

در خلال این اشارات یک شیوه تربیتی دیگر هم وجود دارد که به طور ضمنی مورد نقد قرار می گیرد و ان هم روشی است که پدر ویلی وانکا اتخاذ کرده است در این روش که برای همه ما کاملاْ آشناست والدین خودشان را در آیینه کودک می بینند و می خواهند کودک را طوری تربیت کنند که خودشون هستند و یا در حالت برتر، خودشون می خواستند باشند. نتیجه این نوع تربیت هم در بسیاری از موارد منجر به طغیان کودک و ایجاد احساس تنفر و انزجاری است که در کودک گاه تا آخر عمر باقی می ماند.هرچند ویلی وانکای برتون در تقابل با چارلی می فهمد که تنها راه آسودگی بازگشت به آغوش خانواده است و قبول این جمله معروف و کلیشه ای که پدر و مادر، خوبیه فرزندشون رو می خوان و پدرش هم متوجه می شود که بر خلاف تصور اون در زمان کودکی ویلی هیچکدام از دندونهای اون در اثر شکلات خراب نشده اند.

روی هم رفته فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی یکی از فیلمهایی است که در نظر اول ممکن است به لحاظ عمق و معنا حلب نظر نکند اما با دقت بیشتر در مفاهیمی که قصد ارائه آنها را دارد می توان گفت بسیار مفیدند. هرچند توجه به این نکته نیز قابل اهمیت است که مثل تمامی فضاهای برتونی نوعی اغراق در فیلم در تمامی جنبه های فیلم از نظر تکنیکی و محتوایی وجود دارد که این جزئی از دنیای کارگردان فیلم است.

نکته اخر اینکه تمام کودکانی که در فیلم به نمایش کشیده می شوند نمونه های کوچک شده والدین خود هستند که در این قسمت هم برتون بطور اغراق آمیزی این شباهت رو به تصویر می کشد. گویی کارگردان می خواهد یادآور این نکته باشد که از کوزه همان برون تراود که در اوست و از همه اینها روشنتر این جمله از خود برتون که می گوید:"وقتی دنبال علت و دلیلی در زندگی تان می گردید حتماْ سراغ پدر و مادرتان بروید"

محمد هادی دهرویه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 19:59  توسط فرزانه دهرویه  | 

اولین کتابی که از میلان کوندرا نویسنده چک خوندم کتاب جهالت بود. تا قبل از اینکه شروع به خوندن این کتاب کنم خیلی برام سخت بود که کتابهای این چنینی بخونم. چندین بار هم تصمیم به خوندن این کتاب کردم اما هربار با خوندن چند صفحه اول پشیمون می شدم و رهاش می کردم چراکه تا قبل از این به خوندن رمانهای ساده که اغاز و نقطه اوج و پایان مشخصی دارند عادت کرده بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوندن رمانهاس ساده حتی معروف و برنده جایزه شده به تنهایی هیچ فایده نداره و من سبک خوندنم رو باید عوض کنم برای این هم حس کردم باید دوباره برگردم به همون جهالت کوندرا. با خودم تصمیم گرفتم که تصور کنم خوندن این کتاب مثل خوردن یه داروی تلخیه که مجبوری بخوریش. با این فکر شروع به خوندن کردم. تا ۲۰ صفحه ابتدایی کتاب همون حس ناخوشایند قبل همراه من بود و من تمام سعی ام مبارزه با این حس بود. اما  این حس رفته رفته کم شد ودر نهایت تبدیل به احساس خوشایند پیروزی شد. چرا پیروزی؟! چون من موفق شده بودم یه رمان سخت بخونم. یه رمانی که با انچه که قبل از این تجربه کرده بودم متفاوت بود. و در عین سختی و غیر قابل فهم بودن در ابتدا یه حس شیرین و خوشایندی داشت که نویسنده های بزرگ چقدر با بقیه فرق دارن و چقدر دنیا رو متفاوت می بینن.من با جهالت کوندرا یاد گرفتم که سخت بخونم و درک کنم که رمانهای سخت چقدر حتی قشنگتر از رمانهای ساده اند  چراکه با تمام وجود ذهن منفعل خواننده رو به چالش می کشند و به فکر فرو می برند و باعث می شن از این نعمت ارزنده خدا که تفکر عمیقه استفاده کنیم و به قول همین کوندرا روحمان را در این جهان هستی بکاویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 1:12  توسط فرزانه دهرویه  | 

رمان بادبادکباز اثر خالد حسینی، نویسنده افغانی توسط انتشارات مروارید در ۴۲۲ صفحه به بازار کتاب عرضه شده است. اصل کتاب به زبان انگلیسی است و ترجمه آن توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده انجام شده است. رمان با شیوایی و جذابیت خاصی در خلال داستانی زیبا و تاثیرگذار سیر تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان را در ۳۰ سال گذشته مورد بررسی قرارداده است و تصویر تقریباْ دقیقی از اوضاع این کشور پر تنش و مردم آن را نشان می دهد.

شاید در نظر اول با توجه به افغانی بودن نویسنده کتاب و تصور ذهنی خواننده از کشور و مردم افغانستان، نگرش مثبتی در خواننده برای خواندن این اثر وجود نداشته باشد. اما به احتمال زیاد اغلب خوانندگان در پایان مطالعه، از زمانی که صرف مطالعه کتاب کرده اند پشیمان نخواهند بود.

شخصیت پردازی قوی،بررسی دقیق و تا حدودی روانشناختانه احساسات، علایق و رفتارهای شخصیتهای داستان همراه با سیر مناسب فراز و فرودهای حاکم بر داستان از نقاط قوت این رمان محسوب می شود. وجود و نمود احساسات مختلف بشری از قبیل ترس،عشق،عذاب وجدان،دوستی و... به زیبایی در قسمتهای مختلف داستان به چشم می خورد. ترجمه روان و زیبای کتاب مطالعه آن را دلچسب تر کرده و باعث می شود تجربه مطالعه این اثر تا مدتها در ذهن خواننده باقی بماند.

اگر با نظر میلان کوندرا نویسنده بزرگ چک موافق باشیم که می گوید:"رمان کاویدن روح بشری در دامی است که جهان نام دارد"، بادبادکباز یکی از رمانهایی است که این کاوش را در بسیاری از قسمتهای خود به خوبی نشان می دهد.

امیر شخصیت اول داستان که به عنوان روای وظیفه روایت داستان را نیز بر عهده دارد دارای شخصیتی بسیار ضعیف و فاقد بسیاری از صفات اخلاقی شناخته می شود. اما بعد از ماجرایی که به گفته خود او مسیر زندگی او را متحول می سازد با عذاب وجدانی خرد کننده دست و پنجه نرم می کند. بعد از این ماجرا امیر هرگز روحیه سابق خود را باز نمی یابد. این عذاب وجدان در تمام مراحل بعدی زندگی اش همراه اوست و تا زمانی ادامه پیدا می کند که زیر مشت و لگد آصف در حال جان دادن است. یکی از جذابترین بخشهای رمان کتک خوردن امیر از آصف است. در حالیکه آصف با بی رحمی تمام و به قصد کشت امی را مورد ضرب و شتم قرار می دهد واکنش امیر تنها خنده است. قهقهه ای دردناک که از اعماق وجودش خارج می شود. گویا در تمام این سالها امیر به دنبال کسی بوده که او را مجازات کند و حالا این مجازات را توسط کسی که مسبب این عذاب وجدان بو.ده است را با آغوش باز می پذیرد.امیر به فکر انتقام نیست. در هیچ کجای رمان اثری از حس انتقام در روح شکست خورده و لهیده امیر به چشم نمی خورد و در عوض سراپا حس عطش بسیار برای مجازات است. مجازات خود. تنها پس از این ضرب و شتم است که امیر آهسته شخصیت قوی پیدا می کند. شخصیتی که حالت فاعلی دارد و برای بهبود شرایط سهراب از هیچ کوششی دریغ نمی کند. شخصیتی که از ابتدای داستان دیده بودیم، پسری بود که با وجود رشد جسمی هنوز از انجام مسئولیتهای خود ترس داشته و با از دست دادن پدرش این ترس قویتر هم می شود. اما بعد از این تک و تنها در کشوری غریب(پاکستان)با انواع مشکلات کنار می آید.

یکی دیگر از صفات و احساسات انسانی ای که در کتاب بسیار از آن صحبت شده است دوستی و وفاداری است. دوستی حسن با امیر و وفاداری عمیق و خالصانه او که بشدت خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد.. محبتی که باعث می شود با تمام وجود و مقاومتی مثال زدنی خواسته امیر را که تصاحب بادبادک است را برآورده سازد. یکی از جمله های کلیدی داستان که بارها بارها در طول کتاب به آن اشاره می شود جمله ایست که حسن هنگام ترک امیر برای تصاحب بادبادک به زبام می آورد. در این بخش نویسنده به زیبایی تصویر حسن را برای خواننده بازگو می کند که با لبخند در جواب امی که به او می گوید:"بدون بادبادک برنگردی" پاسخ می دهد:" تو جون بخواه" این جمله در قسمتهای متعددی از داستان در ذهن امیر تداعی می شود . گویی هر بار بر این حقیقت تاکید می کند که حسن نه تنها مردانه بر این جمله خود ایستاد بلکه برای اجرای خواسته امیر از چیزی گذشت که از جان هم مهمتر بود. شرافتش. این جمله و رفتار حسن است که اورا در عمیقترین لایه های وجودش مدیون حسن قرار می دهد. گویی نویسنده تاکید دارد تا نشان دهد که اگر انسان در اعماق قلب خود وجدان نیمه جانی داشته باشد در مقابل فداکاری دیگران مسئول است. این مسئولیت بزرگ است که امیر را لحظه ای آرام نمی گذارد. آرامش واقعی او زمانی برمی گردد که بتواند این احساس عاشقانه را پاسخ دهد و در انتهای داستان این حسن است که در کالبد سهراب حلول کرده است و امیر هرچه در توان دارد انجام می دهد تا این فرصت ارزشمند را برای جبران از دست ندهد. به همین دلیل است که وقتی در نگاه خاموش سهراب تمایل به داشتن بادبادک را حس می کند گویی کسی از درون جانش با صدای سهراب فریاد می زند:"بدون بادبادک برنگردی" و این بار امیر است که با تمام قلبش فریاد می زند:"تو جون بخواه" و بی محابا به دنبال تصاحب بادبادک می رود. 

محمد هادی دهرویه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 22:26  توسط فرزانه دهرویه  | 

دل من زیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد

من نمی گویم در این عالم

گرمپو، تابنده، هستی بخش چون خورشید باش

تا توانی پاک، روشن مثل باران، مثل مروارید باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 21:30  توسط فرزانه دهرویه  |