همیشه به نظرم آمده است که از خود گفتن و از روزمرگی های خود گفتن، چه در وبلاگ چه در هر جای دیگر، حدیث نفس است و مایة کم مایگی (اگر نگویم بی مایگی). اما گاهی روزمرگی ها هم در تکررشان نامکررند اگر جور دیگر ببینیم. سالها قبل به این شعر که به گمانم از حمید مصدق است و سیاوش قمیشی خوانده است فکر می کردم:
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی
اندیشیدم و در ذهنم پروراندمش. به نظرم آمد غیر منطقی نیست اگر بگوییم تنها سه عامل است که انسان را دچار تعلق مکانی می کند خواه به میل خواه علیرغم میل. خون و خاک و محبت. چه بسیاری که می شناسیم تنها به خاطر پدری، مادری، خویشی و قومی مانده اند یا زادرودشان را به جای دیگری کشانده اند و فراوان تعلق هایی که به خاک به وطن به خانه و کاشانه، بند شده است بر پای آدمیان. و همین گونه است محبت. که عطار خوش گفته است: محبت حاصل نشود میان دو تن مگر آن که یکی دیگری را گوید: ای من. به درستی، محبت در هم جذب شدن است و ممزوج شدن روح های آمادة امتزاج. پس غریب نیست وقتی محبت دیگری در جان نشست و پاره ای از وجودها در هم تنیده شد، کندن و رفتن سخت است و ناخن به دیوار خراشیدن.
چندی پیش دوستی قصد عزیمت داشت. قصد رفتن و بریدن و گسستن. مصمم برای همیشه گذشتن. به هر ناکجا آبادی که اینجا نباشد. در صحبت هایمان به این شعر رسیدیم و نظراتم را گفتم. دگرگون شد دگرگون شدنی. مدتی بعد از آن که صحبت کردیم گفت مردد شده است و احتمالاً منصرف. گفت که از خون و خاک گذشته بود و گذشته است. اما از محبت نتوانسته بود رستن. غرض از این گفتن ها این که: بهتر و بیشتر و دقیقتر بخوانیم و بشنویم و ببینیم. دوستانه نوشته شد، دوستانه بخوانید.