تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

همیشه به نظرم آمده است که از خود گفتن و از روزمرگی های خود گفتن، چه در وبلاگ چه در هر جای دیگر، حدیث نفس است و مایة کم مایگی (اگر نگویم بی مایگی). اما گاهی روزمرگی ها هم در تکررشان نامکررند اگر جور دیگر ببینیم. سالها قبل به این شعر که به گمانم از حمید مصدق است و سیاوش قمیشی خوانده است فکر می کردم:

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک                محبت است که زنجیر می شود گاهی

اندیشیدم و در ذهنم پروراندمش. به نظرم آمد غیر منطقی نیست اگر بگوییم تنها سه عامل است که انسان را دچار تعلق مکانی می کند خواه به میل خواه علیرغم میل. خون و خاک و محبت. چه بسیاری که می شناسیم تنها به خاطر پدری، مادری، خویشی و قومی مانده اند یا زادرودشان را به جای دیگری کشانده اند و فراوان تعلق هایی که به خاک به وطن به خانه و کاشانه، بند شده است بر پای آدمیان. و همین گونه است محبت. که عطار خوش گفته است: محبت حاصل نشود میان دو تن مگر آن که یکی دیگری را گوید: ای من. به درستی، محبت در هم جذب شدن است و ممزوج شدن روح های آمادة امتزاج. پس غریب نیست وقتی محبت دیگری در جان نشست و پاره ای از وجودها در هم تنیده شد، کندن و رفتن سخت است و ناخن به دیوار خراشیدن.

چندی پیش دوستی قصد عزیمت داشت. قصد رفتن و بریدن و گسستن. مصمم برای همیشه گذشتن. به هر ناکجا آبادی که اینجا نباشد. در صحبت هایمان به این شعر رسیدیم و نظراتم را گفتم. دگرگون شد دگرگون شدنی. مدتی بعد از آن که صحبت کردیم گفت مردد شده است و احتمالاً منصرف. گفت که از خون و خاک گذشته بود و گذشته است. اما از محبت نتوانسته بود رستن. غرض از این گفتن ها این که: بهتر و بیشتر و دقیقتر بخوانیم و بشنویم و ببینیم. دوستانه نوشته شد، دوستانه بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 15:54  توسط محمد هادی دهرویه  | 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 1:41  توسط محمد هادی دهرویه  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
 
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
 
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
 
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
 
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
 
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
 در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
 
پايان
----------------------
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 20:55  توسط محمد هادی دهرویه  | 

يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اكواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي كوچيكتر كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود.

ماهي كوچيكه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي كرد.

بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچيكه كار غير ممكنيه.

دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر اكواريوم نگذاشت.

ميدانيد چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 20:50  توسط محمد هادی دهرویه  | 

آیا می دانستید بعد از مرگ انسان قلب انسان چهار ساعت و ششها شش تا هشت ساعت، کبد دوازده ساعت، لوزالمعده هفده ساعت و کلیه ها بیست و چهار ساعت بدون اکسیژن زنده هستند
 
 آیا می دانستید درازترین جانور یک نوع کرم خاکی است که درازای آن به بیش از پنجاه و پنج متر می رسد؟
 
 آیا می دانستی که آچار فرانسه را فرانسوی ها درست نکردند بلکه این سوئدی ها بودند که این آچار اختراع کردند و جالبتر اینکه در خود فرانسه این آچار بنام آچار انگلیسی معروف است؟
 
 آیا می دانستید که اغلب مارها دارای 6 ردیف دندان می باشند؟
 
 آیا می دانستید که شمپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمی توانند؟
 
 آیا می دانستید که قلب والها تنها 9 بار در دقیقه می تپد؟
 
 آیا می دانستید که اولین کلیسای ساخت بشر یعنی کلیسای پطرس مقدس در انطاکیه ترکیه است؟
 
 آیا می دانستید اگر سر لاشخور مو یا پر داشت هنگامی که با منقار خود از گوشت لاشه تغذیه می کرد، میکروبها وارد موهایش می شدند و همان جا رشد می کردند. اما بی موئی سر لاشخور باعث می شود که سر این حیوان در معرض تابش مستقیم آفتاب قرار گیرد و در نتیجه میکروبها روی سرش از بین بروند
 
 آیا می دانستید چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با سیزده کشور هم مرز است
 
 آیا می دانستید درازترین دم به سوسمار آبهای شور تعلق دارد که درازای آن به سه متر می رسد؟
 
 آیا می دانستید قدمت خالکوبی به بیش از 5000 سال می رسد؟
 
 آیا می دانستی که کبوتر ماده اگر تنها و دور از هم جنسان خود باشد نمی تواند تخم بگذارد، امّا اگر خود را در آینه ببیند به تصور اینکه کبوتر دیگری وجود دارد تخم می گذارد؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:48  توسط محمد هادی دهرویه  | 

سپیده زد

پلک های من هنوز

با هم غریبه اند

دست های من هنوز

زیر سرم

در هم تنیده اند

چشم های باز من

بر سقف پرترک آشیانه ام

خیره مانده اند

اما نگاه من

بر دشت های بی کرانه است

بر دشت های بی کرانة قلبم که بی درخت

حتی

بی یک جوانه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:30  توسط محمد هادی دهرویه  |