تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

- حرف یه دوست یادم افتاد که می گقت: دغدغه ات فرق کنه و به اونا...

- یعنی چی؟ یعنی سیاسی نباشی، فمینیست نباشی ؟ چپی نباشی؟!! دیگه چی؟

- نه منظورم این بود که...

- یعنی می حوای بگی اصلا برات مهم نیست دوستامون تو زندانن؟

- چرا به خدا

- نکنه می حوای بگی  منکر تبعیض بین زن و مرد هستی؟ خوب دیگه جی؟

- نه یه لخظه اجاز...

- اصلاْ بگو ببینم کتاب می خونی؟ فکر نکنم، خیابون انقلاب چند متره؟ شهروند امروز می خونی یا کیهان؟ بلیط تئاتر بیضایی رو خریدی یا نه؟

- اون بیچاره فقط می خواست بگه که فکر ....

- فکر ؟!! اووووووو به چی؟!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 23:28  توسط فرزانه دهرویه  | 

همیشه به نظرم آمده است که از خود گفتن و از روزمرگی های خود گفتن، چه در وبلاگ چه در هر جای دیگر، حدیث نفس است و مایة کم مایگی (اگر نگویم بی مایگی). اما گاهی روزمرگی ها هم در تکررشان نامکررند اگر جور دیگر ببینیم. سالها قبل به این شعر که به گمانم از حمید مصدق است و سیاوش قمیشی خوانده است فکر می کردم:

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک                محبت است که زنجیر می شود گاهی

اندیشیدم و در ذهنم پروراندمش. به نظرم آمد غیر منطقی نیست اگر بگوییم تنها سه عامل است که انسان را دچار تعلق مکانی می کند خواه به میل خواه علیرغم میل. خون و خاک و محبت. چه بسیاری که می شناسیم تنها به خاطر پدری، مادری، خویشی و قومی مانده اند یا زادرودشان را به جای دیگری کشانده اند و فراوان تعلق هایی که به خاک به وطن به خانه و کاشانه، بند شده است بر پای آدمیان. و همین گونه است محبت. که عطار خوش گفته است: محبت حاصل نشود میان دو تن مگر آن که یکی دیگری را گوید: ای من. به درستی، محبت در هم جذب شدن است و ممزوج شدن روح های آمادة امتزاج. پس غریب نیست وقتی محبت دیگری در جان نشست و پاره ای از وجودها در هم تنیده شد، کندن و رفتن سخت است و ناخن به دیوار خراشیدن.

چندی پیش دوستی قصد عزیمت داشت. قصد رفتن و بریدن و گسستن. مصمم برای همیشه گذشتن. به هر ناکجا آبادی که اینجا نباشد. در صحبت هایمان به این شعر رسیدیم و نظراتم را گفتم. دگرگون شد دگرگون شدنی. مدتی بعد از آن که صحبت کردیم گفت مردد شده است و احتمالاً منصرف. گفت که از خون و خاک گذشته بود و گذشته است. اما از محبت نتوانسته بود رستن. غرض از این گفتن ها این که: بهتر و بیشتر و دقیقتر بخوانیم و بشنویم و ببینیم. دوستانه نوشته شد، دوستانه بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 15:54  توسط محمد هادی دهرویه  | 

روزهای امتحان و البته قبلش فرجه ها برای مثلا درس خوندن خیلی عذاب آور و ...هست.

مخصوصا وقتیکه یک ترم لای کتاب رو هم باز نکرده باشی و بدتر از اون یک خط جزوه هم نداشته باشی همین می شه که مجبوری جلوی انتشارات دخیل ببندی! و بالغ بر ۶۰۰۰ تومن فقط پول کپی بدی!!!

اگرچه در روزهای فرجه هم خبری از درس خوندن نیست اما همینکه استرس امتحانو داری دیگه از انجام دادن خیلی کارها لذت نمی بری! انجام میدی اما نه با دل سیر. پشت کامپیوتر می شینی، کتاب می خونی ، و البته سریال روزگار قریب( با همه حاشیه هاش) رو و سریال ساعت شنی که البته توصیه می شه افراد زیر ۱۶ سال !!!!!!! نبینن رو هم قاچاقی می بینی!!!!!!!!!!!! اما همه رو با استرس که وای هیچی نخوندم.

به هر حال هر ترم با همین روال طی شده اگرچه هر سال با شروع ترم جدید تصمیم می گیرم که درس بخونم و نذارم که اینوری تلنبار بشه اما توبه گرگ مرگه!!!!!!! ۵ ترم ثابت کرده که مرگه!

وای دیر شد باید دوباره برم درس بخونم!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 0:48  توسط فرزانه دهرویه  | 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 1:41  توسط محمد هادی دهرویه  |