تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

فیلم چارلی و...اخرین ساخته تیم برتون، کارگردان متفاوت امریکایی است. مثل بقیه کارهای این کارگردان این فیلم نیز از فضایی کاملاْ تیم برتونی برخوردار است. کانی که چند کار از این کارگردان را مشاهده کرده باشند، با این فضا و حس و حال کاملاْ اشنایی دارند. کارهایی مثل ادوارد و دست قیچی، اسلیپی هالو، ماهی بزرگ و... اما برتون در فیلم آخرش نقدی جانانه بر روشهای تربیتی حاکم بر اکثر جوامع دنیا علی الخصوص جوامع سرمایه داری و مدرن امروزی دارد. کودکانی که برای بازدید از کارخانه عجیب شکلات سازیویلی وانکا برنده جایزه بلیط طلایی میشوند از اقصی نقاط دنیا به این موفقیت می رسند و این دید جهان شمول برتون را در مسائلی که مطرح نمی کند نشان می دهد. هر کدام از این کودکان محصول نگاه خاصی در تربیت هستند که امروزه در اکثر جوامع حتی در جامعه ای نه چندان مدرن مثل جامعه ما نیز نمونه های فراوانی از آنها وجود دارند. یکی از دختران حاضر در این جمع نماد کودک سالاری خالص و کاملاْ ملموس امروزی است. کودکی که از پدرش انتظار دارد هر نوع خواسته اش را در اسرع وقت فراهم کند حتی نامعقولترین آنها را مثل افزایش سرعت حرکت ساعت و زمان. کودک دیگر نماد این نگاه است که پرخوری یک ارزشه و هرچه کودک تمایل بیشتری به خوردن داشته باشد از سلامت روحی و جسمی بیشتری نیز برخوردار است.برتون اینجا اشاره ای هم به علل چاقی که یکی از بزرگترین امراض دنیای مدرن است،دارد. یکی دیگر از کودکان دختری است که به شیوه ای تربیت شده که عقیده اصلی آن افزایش حس رقابت و جاه طلبی در کودکان است. شاید بتوان گفت این دختر از میان تمام کودکانی که برتون معرفی می کند بیشتر فاقد حس کودکانه است.زیرا رقابت و جاه طلبی و در حالت افراطی اون دشمن طلبی که حس کاملاْ بزرگسالانه است مانعی بر سر راه پیشرفت است که از سوی والدین در روان کودکان به غلط تزریق می شود. پسر دیگری که در داستان وجود دارد یکی دیگر از قربانیان پیشرفت تکنولوژی است.یکی از آن پسر بچه هایی که تمام وقتشان را صرف بازیهای کامپیوتری می کنند. یکی از اون بچه هایی که تمام زندگیشونو مقابل پلی اتیشن می گذرانند.کودکی فقط قصد تخریب دارد و این حس ماحصل دید خشونت امیزیست که از تکنولوژی جگرفته است. حتی اگر این تکنولوژی در راستای افزایش ذکاوت این کودک خیلی مفید بوده باشد باز هم نمی توان منکر این امر شد که تا چه اندازه کودک را از حس انسانی و پاک و بی غرض کودکانه دور کرده است. اما کودک نمونه ای که برتون معرفی می کند یک پسر بچه دوست داشتنی است به نام چارلی.  قهرمان فیلم برتون دارای تربیتی کاملاْ سنتی و محقرانه است که بزرگترین اصل موجود در او احترام، محبت و گذشت بی اندازه نسبت به خانواده و ارج نهادن بی شائبه به بزرگان این کوچکترین نظام اجتماعی است. در خانواده دوست داشتنی چارلی تمام اعضادر نهایت فقر و در کمال محبت با هم زندگی می کنند و این اصل معروف همه برای یکی و یکی برای همه را با تمام وجود ابراز می کنند. چهار نفر از اعضای این خانواده پدربزرگها و مادر بزرگهای چارلی هستند که بدون کمترین فقط زیر کرسی نشسته اند و چارلی و پدر مادرش بدون کوچکترین نارضایتی از آنها پذیرایی می کنند. فقر خانواده چارلی نیز نتیجه مستقیم و نا مطلوب نظام سرمایه داری و مدرن است. پدر چارلی در یک کارخانه ساخت خمیر دندان مشغول به کار است و با اینکه با افزایش مصرف شکلات و خرابی دندانها میزان مصرف خمیر دندان با افزایش مواجه شده اما این امر با افزایش فناوری کارخانه و تعدیل نیرو همراه بوده است که نتیجه آن اخراج پدر چارلی از کارخانه است.این قسمت از فیلم کاملاْ یادآور فلسفه اقتصادی مارکس است. با افزایش تقاضای تولید و پیشرفت ابزار تولید بر خلاف تصور اولیه اقدام به تعدیل نیرو و بیکاری کارگران خواهد شد که این امر نیز در نهایت به ضرر طبقه پرولتاریا و افزایش وخامت در طبقه ضعیف جامعه خواهد شد.

در خلال این اشارات یک شیوه تربیتی دیگر هم وجود دارد که به طور ضمنی مورد نقد قرار می گیرد و ان هم روشی است که پدر ویلی وانکا اتخاذ کرده است در این روش که برای همه ما کاملاْ آشناست والدین خودشان را در آیینه کودک می بینند و می خواهند کودک را طوری تربیت کنند که خودشون هستند و یا در حالت برتر، خودشون می خواستند باشند. نتیجه این نوع تربیت هم در بسیاری از موارد منجر به طغیان کودک و ایجاد احساس تنفر و انزجاری است که در کودک گاه تا آخر عمر باقی می ماند.هرچند ویلی وانکای برتون در تقابل با چارلی می فهمد که تنها راه آسودگی بازگشت به آغوش خانواده است و قبول این جمله معروف و کلیشه ای که پدر و مادر، خوبیه فرزندشون رو می خوان و پدرش هم متوجه می شود که بر خلاف تصور اون در زمان کودکی ویلی هیچکدام از دندونهای اون در اثر شکلات خراب نشده اند.

روی هم رفته فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی یکی از فیلمهایی است که در نظر اول ممکن است به لحاظ عمق و معنا حلب نظر نکند اما با دقت بیشتر در مفاهیمی که قصد ارائه آنها را دارد می توان گفت بسیار مفیدند. هرچند توجه به این نکته نیز قابل اهمیت است که مثل تمامی فضاهای برتونی نوعی اغراق در فیلم در تمامی جنبه های فیلم از نظر تکنیکی و محتوایی وجود دارد که این جزئی از دنیای کارگردان فیلم است.

نکته اخر اینکه تمام کودکانی که در فیلم به نمایش کشیده می شوند نمونه های کوچک شده والدین خود هستند که در این قسمت هم برتون بطور اغراق آمیزی این شباهت رو به تصویر می کشد. گویی کارگردان می خواهد یادآور این نکته باشد که از کوزه همان برون تراود که در اوست و از همه اینها روشنتر این جمله از خود برتون که می گوید:"وقتی دنبال علت و دلیلی در زندگی تان می گردید حتماْ سراغ پدر و مادرتان بروید"

محمد هادی دهرویه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 19:59  توسط فرزانه دهرویه  | 

اولین کتابی که از میلان کوندرا نویسنده چک خوندم کتاب جهالت بود. تا قبل از اینکه شروع به خوندن این کتاب کنم خیلی برام سخت بود که کتابهای این چنینی بخونم. چندین بار هم تصمیم به خوندن این کتاب کردم اما هربار با خوندن چند صفحه اول پشیمون می شدم و رهاش می کردم چراکه تا قبل از این به خوندن رمانهای ساده که اغاز و نقطه اوج و پایان مشخصی دارند عادت کرده بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوندن رمانهاس ساده حتی معروف و برنده جایزه شده به تنهایی هیچ فایده نداره و من سبک خوندنم رو باید عوض کنم برای این هم حس کردم باید دوباره برگردم به همون جهالت کوندرا. با خودم تصمیم گرفتم که تصور کنم خوندن این کتاب مثل خوردن یه داروی تلخیه که مجبوری بخوریش. با این فکر شروع به خوندن کردم. تا ۲۰ صفحه ابتدایی کتاب همون حس ناخوشایند قبل همراه من بود و من تمام سعی ام مبارزه با این حس بود. اما  این حس رفته رفته کم شد ودر نهایت تبدیل به احساس خوشایند پیروزی شد. چرا پیروزی؟! چون من موفق شده بودم یه رمان سخت بخونم. یه رمانی که با انچه که قبل از این تجربه کرده بودم متفاوت بود. و در عین سختی و غیر قابل فهم بودن در ابتدا یه حس شیرین و خوشایندی داشت که نویسنده های بزرگ چقدر با بقیه فرق دارن و چقدر دنیا رو متفاوت می بینن.من با جهالت کوندرا یاد گرفتم که سخت بخونم و درک کنم که رمانهای سخت چقدر حتی قشنگتر از رمانهای ساده اند  چراکه با تمام وجود ذهن منفعل خواننده رو به چالش می کشند و به فکر فرو می برند و باعث می شن از این نعمت ارزنده خدا که تفکر عمیقه استفاده کنیم و به قول همین کوندرا روحمان را در این جهان هستی بکاویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 1:12  توسط فرزانه دهرویه  | 

رمان بادبادکباز اثر خالد حسینی، نویسنده افغانی توسط انتشارات مروارید در ۴۲۲ صفحه به بازار کتاب عرضه شده است. اصل کتاب به زبان انگلیسی است و ترجمه آن توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده انجام شده است. رمان با شیوایی و جذابیت خاصی در خلال داستانی زیبا و تاثیرگذار سیر تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان را در ۳۰ سال گذشته مورد بررسی قرارداده است و تصویر تقریباْ دقیقی از اوضاع این کشور پر تنش و مردم آن را نشان می دهد.

شاید در نظر اول با توجه به افغانی بودن نویسنده کتاب و تصور ذهنی خواننده از کشور و مردم افغانستان، نگرش مثبتی در خواننده برای خواندن این اثر وجود نداشته باشد. اما به احتمال زیاد اغلب خوانندگان در پایان مطالعه، از زمانی که صرف مطالعه کتاب کرده اند پشیمان نخواهند بود.

شخصیت پردازی قوی،بررسی دقیق و تا حدودی روانشناختانه احساسات، علایق و رفتارهای شخصیتهای داستان همراه با سیر مناسب فراز و فرودهای حاکم بر داستان از نقاط قوت این رمان محسوب می شود. وجود و نمود احساسات مختلف بشری از قبیل ترس،عشق،عذاب وجدان،دوستی و... به زیبایی در قسمتهای مختلف داستان به چشم می خورد. ترجمه روان و زیبای کتاب مطالعه آن را دلچسب تر کرده و باعث می شود تجربه مطالعه این اثر تا مدتها در ذهن خواننده باقی بماند.

اگر با نظر میلان کوندرا نویسنده بزرگ چک موافق باشیم که می گوید:"رمان کاویدن روح بشری در دامی است که جهان نام دارد"، بادبادکباز یکی از رمانهایی است که این کاوش را در بسیاری از قسمتهای خود به خوبی نشان می دهد.

امیر شخصیت اول داستان که به عنوان روای وظیفه روایت داستان را نیز بر عهده دارد دارای شخصیتی بسیار ضعیف و فاقد بسیاری از صفات اخلاقی شناخته می شود. اما بعد از ماجرایی که به گفته خود او مسیر زندگی او را متحول می سازد با عذاب وجدانی خرد کننده دست و پنجه نرم می کند. بعد از این ماجرا امیر هرگز روحیه سابق خود را باز نمی یابد. این عذاب وجدان در تمام مراحل بعدی زندگی اش همراه اوست و تا زمانی ادامه پیدا می کند که زیر مشت و لگد آصف در حال جان دادن است. یکی از جذابترین بخشهای رمان کتک خوردن امیر از آصف است. در حالیکه آصف با بی رحمی تمام و به قصد کشت امی را مورد ضرب و شتم قرار می دهد واکنش امیر تنها خنده است. قهقهه ای دردناک که از اعماق وجودش خارج می شود. گویا در تمام این سالها امیر به دنبال کسی بوده که او را مجازات کند و حالا این مجازات را توسط کسی که مسبب این عذاب وجدان بو.ده است را با آغوش باز می پذیرد.امیر به فکر انتقام نیست. در هیچ کجای رمان اثری از حس انتقام در روح شکست خورده و لهیده امیر به چشم نمی خورد و در عوض سراپا حس عطش بسیار برای مجازات است. مجازات خود. تنها پس از این ضرب و شتم است که امیر آهسته شخصیت قوی پیدا می کند. شخصیتی که حالت فاعلی دارد و برای بهبود شرایط سهراب از هیچ کوششی دریغ نمی کند. شخصیتی که از ابتدای داستان دیده بودیم، پسری بود که با وجود رشد جسمی هنوز از انجام مسئولیتهای خود ترس داشته و با از دست دادن پدرش این ترس قویتر هم می شود. اما بعد از این تک و تنها در کشوری غریب(پاکستان)با انواع مشکلات کنار می آید.

یکی دیگر از صفات و احساسات انسانی ای که در کتاب بسیار از آن صحبت شده است دوستی و وفاداری است. دوستی حسن با امیر و وفاداری عمیق و خالصانه او که بشدت خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد.. محبتی که باعث می شود با تمام وجود و مقاومتی مثال زدنی خواسته امیر را که تصاحب بادبادک است را برآورده سازد. یکی از جمله های کلیدی داستان که بارها بارها در طول کتاب به آن اشاره می شود جمله ایست که حسن هنگام ترک امیر برای تصاحب بادبادک به زبام می آورد. در این بخش نویسنده به زیبایی تصویر حسن را برای خواننده بازگو می کند که با لبخند در جواب امی که به او می گوید:"بدون بادبادک برنگردی" پاسخ می دهد:" تو جون بخواه" این جمله در قسمتهای متعددی از داستان در ذهن امیر تداعی می شود . گویی هر بار بر این حقیقت تاکید می کند که حسن نه تنها مردانه بر این جمله خود ایستاد بلکه برای اجرای خواسته امیر از چیزی گذشت که از جان هم مهمتر بود. شرافتش. این جمله و رفتار حسن است که اورا در عمیقترین لایه های وجودش مدیون حسن قرار می دهد. گویی نویسنده تاکید دارد تا نشان دهد که اگر انسان در اعماق قلب خود وجدان نیمه جانی داشته باشد در مقابل فداکاری دیگران مسئول است. این مسئولیت بزرگ است که امیر را لحظه ای آرام نمی گذارد. آرامش واقعی او زمانی برمی گردد که بتواند این احساس عاشقانه را پاسخ دهد و در انتهای داستان این حسن است که در کالبد سهراب حلول کرده است و امیر هرچه در توان دارد انجام می دهد تا این فرصت ارزشمند را برای جبران از دست ندهد. به همین دلیل است که وقتی در نگاه خاموش سهراب تمایل به داشتن بادبادک را حس می کند گویی کسی از درون جانش با صدای سهراب فریاد می زند:"بدون بادبادک برنگردی" و این بار امیر است که با تمام قلبش فریاد می زند:"تو جون بخواه" و بی محابا به دنبال تصاحب بادبادک می رود. 

محمد هادی دهرویه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 22:26  توسط فرزانه دهرویه  |