تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

قرار بود برم کمسیون اجتماعی مجلس

از طرف بهزیستی

فقیه رئیس سازمان بهزیستی قرار بود بره و من هم به عنوان خبرنگار از طرف سازمان برم

صبح خیلی ساده حاضر شدم و رفتم

مانتو مشکی بلند

مقنعه مشکی بدون آرایش

کفش کتانی و شلوار لی ساده

وقتی رسیدم سازمان(چون از اونجا قرار بود برم) هر چی نشستم کسی نگفت خوب بریم

تا اینکه به سوال افتادم پس چی شد

"ببخشید خانم دهرویه گفتن خبرنگار آقا"

"چرا؟"

آخه سازمان رو حجاب خیلی حساسه مانتوی شما کمبربندش سگک داره

" یعنی چی کنسل شد؟"

"بله ببخشیدا سازمان حساسه

من که خیلی عادی ام

" بله شما دختر خوب و موقری هستید ولی سازمان حساسه ان شا الله دفعه دیگه"

این هم وضعیت سازمانهای دولتی و شایسته سالاریه بی حد و حصرشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 23:9  توسط فرزانه دهرویه  | 

به قدرت خدای درونم، جهانم به همان زیبایی و شگفتیست که می خواهم

من دیگر کلمه ای از درد، ناتوانی و درماندگی بر زبان نخواهم راند

من سعی نخواهم کرد بلکه انجام خواهم داد

سعی کردن یعنی گول زدن خودمان و دیگران، توهین به انسان بودنمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 0:7  توسط فرزانه دهرویه  | 

عید امسال خوب بود یا بد؟

به معنای واقعی بطالت و خوش گذرانی

خستگی در کردی تمام عیار

شرکت در مجالس عروسی در پی هم

تماشای سریالهای عیدانه

چند روزی از عید هم البته با گرفتن دلم سپری شد

اما لطفی داشت من برای دومین بار در زندگیم درد دلهایم را نوشتم

نوشتن حرف دل آن هم برای خدا زیبا بود

ساعت ۳ نیمه شب بعد از اتمام نوشتارم مثل دختر کوچولوهای بی دغدغه ، سبک به خواب رفتم

عید امسال حتی یک کتاب هم نخوندم

حتی ویژه نامه کارگزاران که قرار بود تا یای آخر خوانده شود چند بار بیشتر ورق نخورد

البته فیلم خون بازی با بازیه مسخره باران کوثری هم مشاهده شد

بیشترین بهره از عید روز سیزده به در بود

 هم خواندم و هم نوشتم

چون ما تنها روزی از عید که بیرون نمی ریم روز سیزده به دره

به هر حال بطالت زیبایی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 23:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

در این دنیا اندکی شادی باید

که

گاه نوروز است

 

ایام به کام

روزهایتان به شادی و کامیابی

به امید ایرانی اباد و آزاد

عید بر شما مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

من رای دادم

چون امیدوارم به تغییر

من رای دادم

تا آنهایی که دوستشان ندارم از بی اعتنایی ام به مسائل کشورم سوء استفاده نکنند

من رای دادم

تا کسانیکه سواد رسانه ای ندارند جای من تصمیم نگیرند

به نتیجه اش و اینکه از قبل تعیین شده است یا نه فکر نمی کنم

چون:

باز هم امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 11:49  توسط فرزانه دهرویه  | 

چند وقت پیش رفته بودم مصاحبه . کسیکه باهاش قراره مصاحبه داشتم شاعر هم بود اگرچه در زمینه صنعت فعال بود و اغلب دارای روح خشنی هستند اما او روح لطیفی  داشت. می گفت رفته بوده سوئیس و آنقدر از شرایط اونجا منقلب شده این شعر رو گفته. من خیلی خوشم اومد زبان شعر ساده و زیباست شاید شما هم لذت ببرید شاید...

رفته بودم سوئیس چندی پیش     کشور اغنیا من درویش

پسری داشتم آنجا بود           زین سبب این سفر محیا بود

آهنین مرغ ما هما چو پرید     بعد چندی بر آن دیار رسید

خانمی خوش لباس و خوش سیما    آمد آنجا به پیشواز هما

خیر مقدم به آن جمعیت گفت    این خوش امد به رسم عادت گفت

اتوبوسی بزرگ و بس زیبا    شد محیا به بهر بردن ما

به در و بام ان شعار نبود   شیشه هایش کثیف و تار نبود

آنچنان پاک بود و خوب و قشنگ     گویا که آمده ز شهر فرنگ

اینها به حق مسلمانانند    رسم پاکی چه خوب می دانند

الغرض وارد حریم شدیم   با کمی فکر و خوف و بیم شدیم

دست بردم به سر به رسم دیار    تا مرا جستجو کند بسیار

آن پلیسک مرا چو چنین بدید    هر دو دست مرا ز سر بکشید

با تبسم مرا نوازش کرد    دست بر سینه برد و کرنش کرد

پاس من را گرفت و... نمود    در شهر ژنو را بگشود

وارد شهر چون شدم بنده     همه جا پاک بود و تابنده

آب جاری بود به هر سو به شتاب     رود شهر ژنو بود پر اب

همه جا را گرفته نور ووقار    هر کجا بنگری بود گل و گلزار

اگر اینجا بهشت رضوان است     به بهشت آمدن چه اسان است

اگر اینجا بهشت رضوان نیست    این همه نعمت فراوان چیست؟

این همه کاخ و قصر و ایوان چیست؟    این همه بلبل غزل خوان چیست؟

هیچ کس واقعا خطا نکند       کار نا حق و نا بجا نکند

غم در آن شهر اشیانه نداشت    هیچ کس ناله شبانه نداشت

هیچ کس خانه اش خراب نبود    هیچ مرغی دلش کباب نبود

نه پسر مرده نه بی پدری     نه ز شهر  و خانه دربه دری

فقط عیسی در این مکان به فغان     خدایا چرا ملک من شده ویران

که چرا شهر من غمین باشد     پس چرا شهر من چنین باشد

من که دائم دعا به لب دارم     من که یا رب و یا ربا دارم

من که افتاده ام به کوی تو زار    سجده بنمایم تو را بسیار

من که از قوم مسلمین باشم    پس چرا باید این چنین باشم

ای خدا یک نظر بر ایران کن   بهر این جنگ و اه و افغان کن

بارلاها دلم تو شادان کن     رحم بر عیسی غزل خوان کن

عیسی تخلص شاعر است  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:10  توسط فرزانه دهرویه  | 

هرچی نشونی داد نفهمیدم کیو می گه. گفت عکسشو ببینی می شناسیش.

وقتی رفتم دانشگاه عکسشو دیدم باورم نشد. اصلاْ فکر نمی کردم این باشه می گفتن تو جاده مریوان تصادف کرده "احمد علی نژاد".

آمار ترم ۴ با هم داشتیم حتی یه بار هم برای یاد گرفتن آمار دست به دامنش شده بودم. استاد آمار بهش گفته بود همیشه باید اون تخته رو پاک کنه.

وای خدایا باورم نمی شه

ترم آخرش بود. ترم آخر زندگیش هم شد.

چقدر مرگ نزدیکه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 20:27  توسط فرزانه دهرویه  | 

خیلی وقته وبلاگ رو به روز نکردیم البته الان هم چیزی برای نوشتن ندارم

البته منکر کم کاری نیستم اما هم درس و هم کار وقتی برامون نگذاشته

نوشتنم نمی یاد چون خیلی استرس دارم امتحانات که همش خراب شد البته به سلامتی روش تحقیق ۱۰ شدم و خیلی خوشحالمولی به خاطر بد دادن امتحانها نیست به خاطر یک عالم کاریه که روی هم تلمبار شدهو نمی دونم چیکار کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 13:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

- حرف یه دوست یادم افتاد که می گقت: دغدغه ات فرق کنه و به اونا...

- یعنی چی؟ یعنی سیاسی نباشی، فمینیست نباشی ؟ چپی نباشی؟!! دیگه چی؟

- نه منظورم این بود که...

- یعنی می حوای بگی اصلا برات مهم نیست دوستامون تو زندانن؟

- چرا به خدا

- نکنه می حوای بگی  منکر تبعیض بین زن و مرد هستی؟ خوب دیگه جی؟

- نه یه لخظه اجاز...

- اصلاْ بگو ببینم کتاب می خونی؟ فکر نکنم، خیابون انقلاب چند متره؟ شهروند امروز می خونی یا کیهان؟ بلیط تئاتر بیضایی رو خریدی یا نه؟

- اون بیچاره فقط می خواست بگه که فکر ....

- فکر ؟!! اووووووو به چی؟!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 23:28  توسط فرزانه دهرویه  | 

همیشه به نظرم آمده است که از خود گفتن و از روزمرگی های خود گفتن، چه در وبلاگ چه در هر جای دیگر، حدیث نفس است و مایة کم مایگی (اگر نگویم بی مایگی). اما گاهی روزمرگی ها هم در تکررشان نامکررند اگر جور دیگر ببینیم. سالها قبل به این شعر که به گمانم از حمید مصدق است و سیاوش قمیشی خوانده است فکر می کردم:

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک                محبت است که زنجیر می شود گاهی

اندیشیدم و در ذهنم پروراندمش. به نظرم آمد غیر منطقی نیست اگر بگوییم تنها سه عامل است که انسان را دچار تعلق مکانی می کند خواه به میل خواه علیرغم میل. خون و خاک و محبت. چه بسیاری که می شناسیم تنها به خاطر پدری، مادری، خویشی و قومی مانده اند یا زادرودشان را به جای دیگری کشانده اند و فراوان تعلق هایی که به خاک به وطن به خانه و کاشانه، بند شده است بر پای آدمیان. و همین گونه است محبت. که عطار خوش گفته است: محبت حاصل نشود میان دو تن مگر آن که یکی دیگری را گوید: ای من. به درستی، محبت در هم جذب شدن است و ممزوج شدن روح های آمادة امتزاج. پس غریب نیست وقتی محبت دیگری در جان نشست و پاره ای از وجودها در هم تنیده شد، کندن و رفتن سخت است و ناخن به دیوار خراشیدن.

چندی پیش دوستی قصد عزیمت داشت. قصد رفتن و بریدن و گسستن. مصمم برای همیشه گذشتن. به هر ناکجا آبادی که اینجا نباشد. در صحبت هایمان به این شعر رسیدیم و نظراتم را گفتم. دگرگون شد دگرگون شدنی. مدتی بعد از آن که صحبت کردیم گفت مردد شده است و احتمالاً منصرف. گفت که از خون و خاک گذشته بود و گذشته است. اما از محبت نتوانسته بود رستن. غرض از این گفتن ها این که: بهتر و بیشتر و دقیقتر بخوانیم و بشنویم و ببینیم. دوستانه نوشته شد، دوستانه بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 15:54  توسط محمد هادی دهرویه  |